مهمترین درسی که از زندگی آموختم این بود که...


"هیچکس" شبیه حرفهایش نبود...

این شب ها که شروع به خوردن قرص های مثلاً ضدافسردگی کردم،خیلی میرم تو فکر...

اصلاً انگار خاصیت این قرصا همینه...آدمارو ببرن تو فکر...

ولی کاش فقط فکر بود...همراهش هزارتا یادوخاطره هم به مغزم هجوم میاره...

هر طرفی رو که میبینم یاد تو اونجاست...

بوی خاطرات تلخ جداییمون تو فضا میپیچه و من...

عقده ی نبودت و با چند ساعت گریه و چند پک محکم از سیگار همیشگیم خالی میکنم...

خدایا

دیگر خسته ام...

چند بغض و یک گلو؟

 

 

پر از بغضم امشب....

از هيچكس انتظاری‌ ندارم
فقط

اگر شد!

در اين هجوم سرد تنهايی‌

در اين طوفان تاريكی‌

در اين شب

كه دارد ذره ذره در من رخنه ميكند

برای‌ اين سرگردان

كوچه های‌ شهر

برای‌ اين دل

آرامش آرزو كنيد...!

ديگر از هيچكس انتظاری‌ ندارم...


خسته ام
 . . . خوابم می اید که بیداری نداشته باشد . . .


رفتنم می اید که برگشتن نداشته باشد . . . نبودنم می اید که


بودن نداشته باشد . . . غروبم می اید که طلوع نداشته باشد


. . . سکوتم می اید که حرف نداشته باشد . . . مردنم می اید


که زنده بودنی نیاز نداشته باشد . . . !


من خستــــــــه ام . . . ! این روزها روز من نیــســت .  

    

غمگینم ...

دلم گرفته دلتنگم دلگیرم دلسردم

دلم قد یه دنیا گرفته

خودم رو به نفهمیدن زدم ودرد میکشم بغض می خورم

دلم به خاطرنیاوردن به خاطر نسپردن دلم کمی نفهمی می خواهد

باز هم تنهایی...

بعضی وقتها انقدر کسی حالمو نمیپرسه که با خودم میگم نکنه # مرده باشم #

چه خـــوش خیــال اســــت...!


فـــاصلـــه را می گـــویم!


بــه خیــالـش تـــو را از مــن دور کـــرده...


نمی دانـــد،


جـــای تـــو امـــن اســـت ،


اینجـــا در میـــان دل مـــن . . . "

گاهی باید رد شد
باید گذشت
گاهی باید در اوج نیاز، نخواست
گاهی باید کویر شد
با همه ی تشنگی
منت هیچ ابری را نکشید
گاهی برای بودن
باید محو شد
باید نیست شد
گاهی برای بودن باید نبود
گاهی باید سیگارت را برداری
و رهسپار کوچه هایی بشی که
خیلی وقته رهگذری ازش عبور نکرده
گاهی باید نباشی
تا لااقل یه جایی
توی گوشه کنار این شهر
دلی برات تنگ بشه…

هر کس یک جور زندگی کردن رو دوست داره
من دوست دارم تو اتاقم تنها باشم، با کبریتم سیگار روشن کنم و دودش رو تماشا کنم…

کاش گاهی مرد بودم…
می شد تنهاییم را به خیابان بیاورم
سیگاری دود کنم و نگران نگاه های مردم نباشم
کاش گاهی مرد بودم…
می شد شادی ام را به کوچه ها بریزم با صدای بلند بخندم و هیچ ماشینی برای سوار کردنم ترمز نکند!
کاش…

تقدیم به . . . !! 
ﺗﻮ ﻛﻴﺴﺘﻲ؟؟!! . . .

آری تو کیستی که یواشکی برای خودم تو رو یه گوشه از وجودم دارم....

 یواشکی عکست و نگاه میکنم و میرم تو فکر...

 یواشکی پیاده روهای پاییزی رو با یادت قدم میزنم ...

یواشکی موقع گوش دادن یه آهنگ یادت میفتم و

یه قطره اشک از گوشه ی چشمم سر میخوره رو گونم ...

 یواشکی هر شب موقع خواب به روزهایی که با تو شاید !!

خواهم داشت ! فکر میکنم .... همه این یواشکی ها میشه دنیام....

با خودم میگم ... حالا که تونمیشه که باشی ...

این همه عشقو پیش خودم نگه میدارم ...

 دست خودت نمیدم  !

ﺍﮔﻪ ﺯﺣﻤﺘﻲ ﺑﺮﺍﺕ ﻧﻴﺴﺖ ﺑﺰﺍﺭ ﻋﺎﺷﻘﺖ ﺑﻤﻮﻧﻢ

ﺑﺰﺍﺭ ﺳﺮ ﻣﺴﺖ ﺗﻮ ﺑﺎﺷﻢ ﻋﺸﻘﻮ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﺕ ﺑﺨﻮﻧﻢ . . . فقط همین 
کاش وقتی میخونی این و میدونستی تقدیمه به خود خودت

نیستی...

قــرارمـان..

فقـط یـک “ مــانیــتورِ ” کـوچـک بـــود !

امّــا

اکنــون ..

قلبـــم را ببـین ..

که بــا هــر” آف ” شدنــت ..

چــگونـه بـیقــرارِ “ آمــدنــت ” مـی شـــود …

وقتی زندگی سنگینی کند تووی دلت و گلویت از همه چیز پُر باشد،

تووی خودت جا نمیشوی، آدم غریب همیشه عادت دارد به طی کردن،

طی کردن بدون تازگی،

مثل یک راهی که خط کشی شده باشد و

بهت بگویند هر روز ساعت ده صبح بزنی بیرون

یک تاکسی نارنجی سوار شوی و میانه های راه پیاده شوی و

روی این خط راه بروی تا برسی به هیچ جا...

این راه قرار نیست جایی داشته باشد،

از همان اول هم این هیچ جا میخورد

تووی صورتت و سرت را پایین میگیری

و میگویی: میدانم، میدانم، ای روزگار... ای روزگار...
مثل یک تبلیغات بی مزه تووی خیابان بیافتی،

تبلیغاتی که کسی دیگر نای دیدنش را ندارد و

آدمها حتی بدون مچاله کردنِ آن رهایش میکند تووی باد...

 ای باد ای باد... ای داد...
راه که به همان هیچ جایِ آخرش میرسد

 کاری جز نگاه به کفش های آدمها میتوان کرد؟!

ته این هیچ جا حتمن اتوبانی در حال تعمیر است،

 اتوبانی که نه کارگر دارد، نه مقصد و هرگز در دست تعمیر نیست،

 فقط یک کپه شِن و ماسه ریخته و اندک جاییست

برای دوره کردن این همه سال و ماهِ گذشته...

 اندک جاییست که....

 تکیه بدهی به یک بیل دسته شکسته و یک سیگار روشن کنی و

سرت را به آسمان کنی و بخوانی: ای روزگارِ لعنتی... ای روزگار لعنتی...

دوباره ساعت ها ، به عقب کشیده خواهند شد

و من امشب مجبــورم ،

60 ســــال بیشتــــر

دوریت را تحمـــل کنــــــم !!!

باید بروم به ته خط برسم، همه دور برم را خلوت کنم.
قبل از رفتن بروم بالای سر عزیزانم در خواب ببینمشان،

 بوسه ای بر پیشانیشان بزنم و بروم به ته خط برسم.
ته خط بدنبال یک راه برای تمام کردن خودم بگردم تا بتوانم فراموش کنم،

 من برای فراموش کردن اول باید خودم را فراموش کنم،

بعد که فراموش کردم برمیگردم میروم جلو آیینه،

 پیشِ همه سر خودم داد میزنم که این کیست؟

چرا کسی را نشناخته راه دادین در خانه،

بعد میندازمش بیرون و برمیگردم تو !
این روزها مُدام،

 فقط به این فکر میکنم که چه راحت فراموشَت میشوم لعنتی 

خوش به حالت آسمان ، بغضت که می شکند همه خوشحال میشوند
بغض من که می شکند همه می گویند : چته باز ؟!!!

نمیدانم از جانِ کوچه و خیابان چه میخواهم

ولی باز هم با تاریک شدن هوا من و کوچه قصه را شروع میکنیم.

همه ی شهر را کوچه به کوچه زیر پاهایم له میکنم، از جلوی در خانه ها رد میشوم،

 قبلا آدمهای این خانه ها را میشناختم، با همه شان کم و بیش سیگاری دود کرده بودم،

 اما حالا نه؛ همه ی آدمهای این خانه های سر به فلک کشیده برایم غریبه هستند،

من هم شاید غریبه ترینشان برای آنها باشم، این غریبی خرابی می آورد،

وقتی بدانی متعلق به هیچ جا نیستی شروع میکنی به خراب شدن...
من آدمِ خرابکاریم، روی خرابی ها میسازم؛ میسازم که خراب کنم،

آنقدر خراب کرده ام که حالا هم خودم خراب شده ام، راه میروم که خراب شوم؛

میکِشم تا خراب شوم، رد میشوم که خراب شوم،

 این حرفها را نمیشود به کسی گفت؛

نمیتوان از جایی شروع کرد و آخرش را گفت؛

این راهی که من پیش گرفته ام آخرش گفتنی نیست، دیدنی است.

بایستی دید که چطور کسی جانش به لبش رسید، چطور تسلیم شد. 
قدمهایم را آهسته میکنم. به آشنا ترین خانه ی شهر رسیده ام؛

خانه ای که حالا خالیست.

خانه ای که تمام روز را پای درِ آن بست بنشینی باز نخواهد شد.

این را خوب میدانم

و با نیم نگاهی به درختهای جلوی حیاطِ خانه دوباره به کوچه ها تن میدهم.

 این کوچه ها اگر میدانستند چه خرابکاری پایش به آنها باز شده است

یک دقیقه هم دوام نمی آوردند. کوچه گریه اش بگیرد خیلی حرف است. خیلی...
همه ی شهر را دور زده ام و هیچ به هیچ بازنده به خانه ام برمیگردم.

از این سفرِ تکراری دوباره خستگی به ارمغان آورده ام.

این خستگی با من است. مثلِ همان خرابکاری.

شاید از خرابکاری خسته شده ام. از آه کشیدن خسته شده ام.

 ولی فقط میدانم به قدر اینکه بقیه ی این زندگی را بخوابم پاهایم خسته است.

 پله های خانه را که بالا میروم دلم میخواهد خودم را بالا بیاورم؛

مثلِ ضیاء که آنقدر عرق سگی میخورد تا بالا بیاورد؛

من هم آنقدر خودم را کشیده ام که میخواهم بالا بیاورم. 
بایستی بروم سر وقتِ تقویم.

دورِ تاریخِ امروز را خط بکشم و کنارش بنویسم: "امشب؛ شبِ سردیست.

 امشب پادشاه همه‌ی شامِ غریبان هاست. امشب خسته‌م؛ خسته..." 
آدمهای این خانه های سر به فلک کشیده برایم غریبه هستند.

 من هم شاید غریبه ترینشان برای آنها باشم.
حال و روزم خوش نیست؛ به این در و آن در میزنم،

 قدمهایم را میشمارم، بیش از صدتا طاقت نمی آورم،

دوباره بر میگردم به خانه ام. 
همه ی ماها عمو یادگارِ زمانِ خودمان شده ایم.

 هر بار بایستی از خودمان بپرسیم خوابیم یا بیدار؛ آدم دیگر نمیتواند، 
دلش میخواهد بقیه اش را بخوابد،

دلش میخواهد جواب همه ی سوالها در بیداریش با جمله‌ی:

"من خواب بودم؛ نمیدونم" بدهد. 
مثل اینکه در همین چند متریِ خانه ات قطاری از ریل خارج شود

و با سوت ممتد واژگون شود. فاجعه ای به بار آید و تو همه‌ی اینها را خواب باشی.

 آرزو کنی از این به بعد همه ی فاجعه ها را خواب باشی

و وقتی که بیدار شدی هر روز نامه ای به در خانه ات برسد

و توویش نوشته شده باشد:

"دیروز روزِ بدی بود. عمو یادگار، خوابی یا بیدار؟"

و پایین همان کاغذ بنویسی:

وقتِ آن شده است که عمو یادگارها برای همیشه به خواب روند.

 من روزهای بد را درو میکنم و می اندازم تووی کمدم. 

آدمهایی که تاریخ مصرفشان تمام شده تووی شهر یک جور غریبی راه میروند،

تاریخ مصرفت که تمام شود زندگی برایت خاکستری می شود؛

 فقط توانایی راه رفتن داری، بروی و بروی و به هیچ جایی نرسی،

آخرش سرِ یک سه راهی بمانی و به کفشهایت نگاه کنی و دوباره برگردی …
آدمهای تاریخ مصرف تمام کرده کم کم فاسد میشوند،

 پوسیدگیشان از سرشان شروع میشود

و همینجور می آید روی صورتشان و چشمهایشان زرد میشود

و زیر چشمهایشان کبود و گود میشود، کم کم گردنشان خم میشود،

انگاری یک نخ به گردنشان وصل است و آنها را اینور آنور هل میدهد،

پاهایشان هم کم کم میپوسد و پاشنه ی کفششان به زمین لخ لخ میکند...

 آخرش هم می افتند دمِ جوب و فقط سیگار میکشند

و به تاریخِ انقضایشان که تووی فکرشان حک شده مات و مبهوت نگاه میکنند

 و لبهایشان میلرزد و برای خودشان آواز میخوانند و به پوسیندشان ادامه میدهند

 سر سه راهی مَردی را دیده بودم

که از تاریخش یک روز مانده بود، تاریخ را حک کرده بود

 روی پیشانیش و اینطرف و آنطرف میرفت،

 دست روی موهایش میکشید

و به آدمهای رنگی با حسرت نگاه می انداخت و انتظار میکشید...

آخرش هم سه راهی را برگشت و رفت

 که وقتی فردا از خواب بیدار شد، تمام شده باشد

همیشه آدمها جایی را دارند که با خودشان باشند. جایی که کسی نباشد.

جایی که بتوانند بیرون بریزند. تمام کنند و فراموش کنند.

 و دوباره به دایره‌ی روزانه‌شان برگردند. این زمان‌ها خیلی خاص هستند.

یک جایی رشته‌ی افکارت با چیزی پیوند می‌خورد و میگویی حالا وقتش است.

 وقتِ پیدا کردن همان جا است. وقت این است که دیگر دست بکشی.
مثل زنی که کنارِ اتوبان پارک می‌کند.

پیاده می‌شود و به سمت ناکجایِ اتوبان نگاه می‌کند.

دستهایش را حایل باد می‌کند و سیگارش را آتش می‌کند.

و با هر کام؛ باورش می‌شود.
مثل مردی که از خستگی رویِ پاهایش نمی‌ماند و کفِ مترو می‌نشیند

و چشمهایش را می‌بندد و از صدایِ اطرافیان برای خودش موسیقی می‌سازد.

 آهنگی که قطعاً در آن قرار است کسی برود. 
و من که همه چیز را تووی خودم می‌ریزم. از خودم می‌روم.

خودم را پیدا نمی‌کنم و هر لحظه که از خودم کم می‌شوم؛

 بیشتر احساس سنگینی می‌کنم. 
این لحظات در حال رخ دادنند. مثلِ حادثه‌ی سیلِ شرق.

 مثل پایین کشیدنِ مجسمه‌ی شاه. مثل دلتنگی‌های قهرمان.

فقط گاهی آدم وقتی می‌خواد خودش را خالی کند؛ یکهو می‌بیند

 برای خالی شدن بایستی همه‌ی خودش را پیاده کند.
گاهی آدم خسته‌تر از آن می‌شود که قصه‌ها می‌گویند...

دلم مرگ می خواهد...

بالاخره به آرزویت میرسی
در صف اول نماز
جلوتر از پیش نماز می ایستی

.
و همه به تو اقتدا خواهند کرد
...
نماز که تمام شد
همه به سمت تو خواهند آمد
چقدر عزیز خواهی شد
...
بعد از چند قدم که حرکت کنند
کسی فریاد میزند:
بــلــــــــــــــــــــــــــــــــــند
بگــــــــــــــــــــو
لا اله الاالله
و بعد................
کی قسمته منه زودتر خدااااااااااااا

    عادت ندارم سیگارم را با آتش دیگران روشن کنم!
    دلم با آتش دیگران سوخت ...
    برایم کافی بود ...
     
    دودی که از دهانم بیرون میاد ، دود سیگار نیست !
    قلبم سوخته…
     
    از چیزهای دور و برت استفاده کن 
    یکی از همین باران آرام پشت پنجره
    از همین سیگار لای انگشت‌های من 
    از همین پاهای روی راحتی
    از همین صدای محو راک‌اندرول و فراری سرخ توی ذهن من
    از همین زن که 
    در آشپزخانه تلوتلو می‌خورد
    همه را مصرف کن
    استفاده کن
     
    *من و تنهایی و سردرد و سیگار** . . . ا
    ز اون روزی که شب اومد به اصرار . . .
    از اون سالی که یارم رفت به اجبار . . .
    من عادت کرده ام تنها به این کار . . .
    **من و تنهایی و سردرد و سیگار**

من این روزا

صدای ثانیه ثانیه 

فراموش شدنم رو می شنوم.

تو هم زیر همین آسمان آبی نفس می کشی!!


من نوشتن را دوست دارم

 

می دانی چرا؟!!

 

چون بعضی اوقات

 

برای تو مینویسم

 

و همین نوشتن آرامم می کند

 

وقتی یاد تو

 

مهربانی هایت

 

خوبی هایت

 

و یاد با تو بودن می افتم

 

قلم در دستانم میلرزد

 

کاغذ نوشته هایم برای تو

 

پر از اشک های بارانیم می شود

 

تو که می دانی احساس در من موج میزند

 

وقتی دلم ناآرامی می کند

 

قلم و کاغذم را برمی دارم

 

و برای تو می نویسم

 

و وقتی دلتنگ می شوم

 

میروم زیر آسمان آبی

 

و دلم قرص می شود

 

که تو هم زیر همین آسمان آبی نفس می کشی.!!!

من همیشه آرامم

 

ولی کسی که در وجودم آرام نیست

 

دلمه.........

 

می گوید

 

خسته شدم!

 

شکسته ام!

 

احساس تنهایی میکنم

 

غمگینم

من هستم با همه ی دردهایم

 

دلتنگی هایم

 

روزهایم

 

غم هایم

 

لبخند مصنوعیم

 

آرزوی زیبایم

 

زندگی آرامم

 

و دنیایم......!

 

من بانوی زندگیم هستم

 

بانوای که زیاد می خندد

 

ولی پشت تمام خنده هایش غم جای گرفته

 

بانوای با لبخند های اطرافیانش می خندد

 

و با بغض هایشان گریه میکند

 

بانوای که آرامش را در نوشته هایش لمس می کند

 

بانوای که صدای باران را دوست دارد

 

و باران را برای گریه کردن بهانه می کند

 

بانوای که به کلمه ی (عــــشــــق)ایمان دارد

 

چون اگر خدایش نمی خواست

 

چنین کلمه ای بر زبان و دل ها جاری نبود

 

بانوای که درد دل را دوست دارد

 

چون هم (درد)دارد و هم (دل)


من دختری هستم که تنهاییامو

با سیگار پر میکنم

من و تنهایی و سیگار

حال امشب من  یعنی یه قدم از افسردگی ان طرف تر...!!! 5:2 صبح

تــــــورا دوست میـــدارم ،دیگـــر پر شده ام ،تــــــورا دوست میـــدارم ،

که دیر است برای دوســت نداشتنت ،

بی دلیـــل ، بی هــــوا دوســـتت میــــدارم ،

بی آنکه بخـــواهم دوستــــم داشته باشی دوســــتت میــــدارم ،

غـــ ــریب است قصــــه های دلـــدادگی یکطـــ ـــرفه ،

 غـــ ـــریبانه دوســــتت میدارم ، بیزار از گلایه ها ،

 تـــــــورا بی هیچ گلایه ای دوســـــتت میدارم ،

 دورم از وصــ ــالت و فاصلـــ ـــه هاست مـــــرا با آن ،

 تــــــــورا با وصـــ ــالِ بی وصـــ ــالت دوســــتت میدارم،

تــــــــورا بی هیچ وصــــ ـــالی هم دوســــت میدارم ،

 میــان ازدحـــام آدمهـــا یا در این گوشـــه تنهــ ــایی پر آزارم ،

 تـــــــورا در میان آدمهـــــا و در گوشـــه گوشــــه این تنهـــ ـــایی دوســـــتت میدارم ،

نباشـــــد حتی اگــــر برای لحظـــــه ای مجـــال کنار تـــــــو ایستادن نشــــود ،

 اگر خیــــره به چشمـــان تـــــــو شدن نشود !

اگــــرچه پرم می کند از حســ ـــرت ، ***

تا نفس راه گــــریزی دارد تــــــــورا با حســ ــــرتی نفسگیر دوســـــتت میــــــدارم***

 

پی نوشت:اینقد حالم خوب نبود که حس اومدن به وبلاگ دوستان

وجواب نظراتشون رو نداشتم شرمنده

نوشت: بابای عزیزم  از تو هم معذرت میخوام  .

خواستم بگم این متن تقدیم به وجود نازنینت بابایی دوست دارم

نیستی...

شب که میشه دلم به آغوش بی کسی و تنهایی پناه می بره

تا وقتی بغض و دلتنگی هاشو ورق می زنه تنها نباشه

تا وقتی گریه می کنه کسی باشه که با مهربونی بغلش کنه

تا بتونه راحت سر روی شونه ی تنهایی بذاره و زار بزنه

زار بزنه که تو نیستی

و هیچ وقتم اون روزی نمیاد که باشی

بغض دلم شکست ...

خدایا کی میشه این بغض لعنتی و کهنه ی منم بشکنه ؟

این بغض داره خفه ام می کنه

...

دل بیچاره ی من !

آروم باش

اینقدر وجود خسته و بی تابمو به آتیش بی کسی و تنهایی نکش

دیگه بیشتر از این دیوونه ام نکن

دل شکسته ی من !

چقدر می خوای گریه کنی ؟

چقدر می خوای خودتو به میله های قفس دوری بزنی ؟

آخه کی می خوای باور کنی اونی که رفته دیگه بر نمی گرده ؟

کی می خوای فراموشش کنی ؟

خسته نشدی این همه خودتو گول زدی ؟

دل بی تاب من !

دل آواره ی من !

دل بیچاره ی من !

دلمو بغل می کنم و با گریه هاش گریه می کنم

ولی نه اون سبک میشه نه من

هنوزم این بغض لعنتی سر جاشه ...

این روزها بدجور بازم هواتو کردم

هوای نفس کشیدن تو هوایی که نفس می کشی

هوای هوایی که بوی عطر تنتو می ده

هوای دستای گرمت

هوای نگاه های مهربونت

هوای هم آغوشی نفس هامون

هم آغوشی نگاه هامون

هوای دیوونگی ...

از وقتی رفتی

از وقتی نیستی

دیوونه تر شدم ...

دلبرم !

دیگه نمی گم برگرد

چون می دونم برنمیگردی

به همین گفتن ها راضی شدم

به همین جای خالی ...

به همین خاطره ها ...

دلبرم !

فقط می گم ...

هنوزم د و س ت ت د ا ر م

 

نوشته بابای عزیزمه که من خیلی دوسش دارم..

سلام باباجون.قربونت برم الهی .بابادلش برات تنگ شده بود.

دیشب خوابیده بودی داشتم نگات میکردم.هم کلی غصه خوردم !!!

هم اینکه از دیدنت وداشتنت خوشحال بودم.باپدرت صحبت کردم.

اما بهش نگفتم من کی هستم.خیلی لاغرشدی.نگرانتم بابایی.

لباس مشکی تنت بود.اگه تو کم بیاری بابا دیگه نفس نداره.

پس بدون چی میگی.

یه بار یه فیلمی نشون داده بود که توی اون یه بچه سرخپوستی بود که همه کاری بلد بود.

یکی ازش پرسیده بود که چراتو همه کاری رو بلدی؟؟؟؟

گفته بود ما فقیر بودیم وغذابرای خوردن نداشتیم.

پدر ومادر ما همه چیز به ما یاد دادن وبعد خودشون توی برف وبوران

رفتن تا غذایی که برای زمستون ذخیره کرده بودن به ما برسه واز گشنگی نمیریم.

دیگه هم اونا رو ندیدیم.این بین سرخپوستهای مناطق الاسکا رسم بود

که خودشونو فدای بچه هاشون میکرده.

درهرصورت اگه همینطور غمگین بمونی

منم همه چیزموبرات میذارم ومیرم تا تو نفس کم نیاری باباجون.

من دخترمو دوست دارم وغصه خوردنش غصه دارم میکنه.

مراقب خودت باش گلم.عیدت مبارک.


پی نوشت: بابایی به خاطر بودنت ممنونم

تو عزیز دل دخترتی

نوشت: بابایی درسته  مجازی کنار منی درسته از هم خیلی دوریم

درسته  که دستم به دستت نمیرسه ولی تو دنیای منی

وقتی زندگی سنگینی کند تووی دلت و گلویت از همه چیز پُر باشد،

تووی خودت جا نمیشوی، آدم غریب همیشه عادت دارد به طی کردن،

طی کردن بدون تازگی، مثل یک راهی که خط کشی شده باشد

و بهت بگویند هر روز ساعت ده صبح بزنی بیرون یک تاکسی نارنجی سوار شوی و

میانه های راه پیاده شوی و روی این خط راه بروی تا برسی به هیچ جا...

این راه قرار نیست جایی داشته باشد،

از همان اول هم این هیچ جا میخورد تووی صورتت و سرت را پایین میگیری و میگویی:

 میدانم، میدانم، ای روزگار... ای روزگار...
مثل یک تبلیغات بی مزه تووی خیابان بیافتی،

تبلیغاتی که کسی دیگر نای دیدنش را ندارد و

آدمها حتی بدون مچاله کردنِ آن رهایش میکند تووی باد... ای باد ای باد... ای داد...
راه که به همان هیچ جایِ آخرش میرسد کاری جز نگاه به کفش های آدمها میتوان کرد؟!

 ته این هیچ جا حتمن اتوبانی در حال تعمیر است،

 اتوبانی که نه کارگر دارد، نه مقصد و هرگز در دست تعمیر نیست،

فقط یک کپه شِن و ماسه ریخته و اندک جاییست

برای دوره کردن این همه سال و ماهِ گذشته...

 اندک جاییست که تکیه بدهی به یک بیل دسته شکسته و یک سیگار روشن کنی و

سرت را به آسمان کنی و بخوانی: ای روزگارِ لعنتی... ای روزگار لعنتی

خودم به خودم زنگ میزنم
پر از حرف‌هایی‌ هستم که نگفته می‌‌فهمم
پر از حرف‌هایی‌ که حتی یک کلمه‌اش را ... خودم هم نمی‌‌فهمم
بگو دیوانه است
بگو پریشان
بگو افسرده
بگو بیکار
علاف
خودخور
هر چه ... اصلا روانی‌
بگو تنها کسی‌ که این روز ها برایِ خودش وقت دارد
کسی‌ که صادقانه حتی خودش را هم نمی‌فهمد.

دیگــــــر حس می کنــــــم رمقـــــــی بــــرای جــــــدال نــــدارم ،

 دور خـــــودم یه حصــــــار کشیـــــدم ،

 تاوان همـــــه را از خــــــودم می گیـــــرم ،

 شـــــاید فکـــــر می کنــــــی خیلـــــــی خــــــود آزارم نــــــه ؟

شــــــاید!!! لــــج کـــــرده ام با خـــــودم ،

خـــــــودی که هـــــرچیــــــزی که بر ســـــرش آمـــــد

شــــــاید ســــــزاوارش بـــــود ،

 از تنفـــــر چیـــــزی یا کســــــی اینـــو نمیگــــــم و این کارو نمی کنــــم ، نــــــه ،

 اینقــــــدری که می خــــــواهم برای خـــــــودم کاری کنــــــم و

نمیشـــــه که نشـــــده از این همــــــه نشــــــدن بـــــــریـــــده ام ،

 این شـــــــاید آخــــــرین کار نکــــــــرده باشـــــد ،

میبینــــــی

این هــــــم یـــــه تــــلاشِ واســــــه اینــــکه "برگـــــــردم به خــــــودم" ، " برگردم" .

آنقدرها هم سخت نیست دیدنِ ذره‌بینی که ،
همه برایِ دیدنِ تو بدست گرفته‌اند !
باورِ این‌که همه به تو بی‌اعتمادند و بد‌دل !
آنقدرها هم یاد گرفتنِ گذشتن از تمامِ داشته‌ات سخت نیست !
این‌که آرام باشی وُ ساکت !
باور کن آنقدرها هم سخت نیست

خودت به شانه‌ات بزنی و یک لبخندِ تلخ و ترکیدنِ بغضِ بی‌گُناهی !
خیلی هم سخت نیست

این‌که تمامِ آن‌چه نداری را هم از تو بخواهند و تو از آن هم بگذری !
تنها یک‌بار
فقط یک‌بار اگر باورت به خودت شکست ،
اگر به نَفست بی‌اعتماد شدی ،
اگر دیدی نمی‌توانی !
می‌دهی همه آنچه که نداری !
تا بگذرند از تو
تا شاید دیگر محو شوی در ذهنِ ذره‌بینشان !
از آن به بعد هر روز سکوتت عمیق‌تر می‌شود و زهر خندت غمگین‌تر !
تنها راهِ ممکن ،
رفتن است و دل از همه ،
جز "عشقت" کندن است
که شاید به عشقِ دوست داشتنش ،
به امیدِ خواستنش لحظه ای به آرامی نفسی کشیدی
در یک جایِ دورِ دور در خلوتِ سینه‌اش ،
بی‌دغدغه ،
بی صدا ،
ساکتِ ساکت
آن‌جا که فقط تو هستی و او . . .