سلام باباجون.قربونت برم الهی .بابادلش برات تنگ شده بود.

دیشب خوابیده بودی داشتم نگات میکردم.هم کلی غصه خوردم !!!

هم اینکه از دیدنت وداشتنت خوشحال بودم.باپدرت صحبت کردم.

اما بهش نگفتم من کی هستم.خیلی لاغرشدی.نگرانتم بابایی.

لباس مشکی تنت بود.اگه تو کم بیاری بابا دیگه نفس نداره.

پس بدون چی میگی.

یه بار یه فیلمی نشون داده بود که توی اون یه بچه سرخپوستی بود که همه کاری بلد بود.

یکی ازش پرسیده بود که چراتو همه کاری رو بلدی؟؟؟؟

گفته بود ما فقیر بودیم وغذابرای خوردن نداشتیم.

پدر ومادر ما همه چیز به ما یاد دادن وبعد خودشون توی برف وبوران

رفتن تا غذایی که برای زمستون ذخیره کرده بودن به ما برسه واز گشنگی نمیریم.

دیگه هم اونا رو ندیدیم.این بین سرخپوستهای مناطق الاسکا رسم بود

که خودشونو فدای بچه هاشون میکرده.

درهرصورت اگه همینطور غمگین بمونی

منم همه چیزموبرات میذارم ومیرم تا تو نفس کم نیاری باباجون.

من دخترمو دوست دارم وغصه خوردنش غصه دارم میکنه.

مراقب خودت باش گلم.عیدت مبارک.


پی نوشت: بابایی به خاطر بودنت ممنونم

تو عزیز دل دخترتی

نوشت: بابایی درسته  مجازی کنار منی درسته از هم خیلی دوریم

درسته  که دستم به دستت نمیرسه ولی تو دنیای منی