تاریخ مصرفت که تمام شود زندگی برایت خاکستری می شود؛
فقط توانایی راه رفتن داری، بروی و بروی و به هیچ جایی نرسی،
آخرش سرِ یک سه راهی بمانی و به کفشهایت نگاه کنی و دوباره برگردی …
آدمهای تاریخ مصرف تمام کرده کم کم فاسد میشوند،
پوسیدگیشان از سرشان شروع میشود
و همینجور می آید روی صورتشان و چشمهایشان زرد میشود
و زیر چشمهایشان کبود و گود میشود، کم کم گردنشان خم میشود،
انگاری یک نخ به گردنشان وصل است و آنها را اینور آنور هل میدهد،
پاهایشان هم کم کم میپوسد و پاشنه ی کفششان به زمین لخ لخ میکند...
آخرش هم می افتند دمِ جوب و فقط سیگار میکشند
و به تاریخِ انقضایشان که تووی فکرشان حک شده مات و مبهوت نگاه میکنند
و لبهایشان میلرزد و برای خودشان آواز میخوانند و به پوسیندشان ادامه میدهند
سر سه راهی مَردی را دیده بودم
که از تاریخش یک روز مانده بود، تاریخ را حک کرده بود
روی پیشانیش و اینطرف و آنطرف میرفت،
دست روی موهایش میکشید
و به آدمهای رنگی با حسرت نگاه می انداخت و انتظار میکشید...
آخرش هم سه راهی را برگشت و رفت
که وقتی فردا از خواب بیدار شد، تمام شده باشد
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند