خوش به حالت آسمان ، بغضت که می شکند همه خوشحال میشوند
بغض من که می شکند همه می گویند : چته باز ؟!!!

نمیدانم از جانِ کوچه و خیابان چه میخواهم

ولی باز هم با تاریک شدن هوا من و کوچه قصه را شروع میکنیم.

همه ی شهر را کوچه به کوچه زیر پاهایم له میکنم، از جلوی در خانه ها رد میشوم،

 قبلا آدمهای این خانه ها را میشناختم، با همه شان کم و بیش سیگاری دود کرده بودم،

 اما حالا نه؛ همه ی آدمهای این خانه های سر به فلک کشیده برایم غریبه هستند،

من هم شاید غریبه ترینشان برای آنها باشم، این غریبی خرابی می آورد،

وقتی بدانی متعلق به هیچ جا نیستی شروع میکنی به خراب شدن...
من آدمِ خرابکاریم، روی خرابی ها میسازم؛ میسازم که خراب کنم،

آنقدر خراب کرده ام که حالا هم خودم خراب شده ام، راه میروم که خراب شوم؛

میکِشم تا خراب شوم، رد میشوم که خراب شوم،

 این حرفها را نمیشود به کسی گفت؛

نمیتوان از جایی شروع کرد و آخرش را گفت؛

این راهی که من پیش گرفته ام آخرش گفتنی نیست، دیدنی است.

بایستی دید که چطور کسی جانش به لبش رسید، چطور تسلیم شد. 
قدمهایم را آهسته میکنم. به آشنا ترین خانه ی شهر رسیده ام؛

خانه ای که حالا خالیست.

خانه ای که تمام روز را پای درِ آن بست بنشینی باز نخواهد شد.

این را خوب میدانم

و با نیم نگاهی به درختهای جلوی حیاطِ خانه دوباره به کوچه ها تن میدهم.

 این کوچه ها اگر میدانستند چه خرابکاری پایش به آنها باز شده است

یک دقیقه هم دوام نمی آوردند. کوچه گریه اش بگیرد خیلی حرف است. خیلی...
همه ی شهر را دور زده ام و هیچ به هیچ بازنده به خانه ام برمیگردم.

از این سفرِ تکراری دوباره خستگی به ارمغان آورده ام.

این خستگی با من است. مثلِ همان خرابکاری.

شاید از خرابکاری خسته شده ام. از آه کشیدن خسته شده ام.

 ولی فقط میدانم به قدر اینکه بقیه ی این زندگی را بخوابم پاهایم خسته است.

 پله های خانه را که بالا میروم دلم میخواهد خودم را بالا بیاورم؛

مثلِ ضیاء که آنقدر عرق سگی میخورد تا بالا بیاورد؛

من هم آنقدر خودم را کشیده ام که میخواهم بالا بیاورم. 
بایستی بروم سر وقتِ تقویم.

دورِ تاریخِ امروز را خط بکشم و کنارش بنویسم: "امشب؛ شبِ سردیست.

 امشب پادشاه همه‌ی شامِ غریبان هاست. امشب خسته‌م؛ خسته..." 
آدمهای این خانه های سر به فلک کشیده برایم غریبه هستند.

 من هم شاید غریبه ترینشان برای آنها باشم.
حال و روزم خوش نیست؛ به این در و آن در میزنم،

 قدمهایم را میشمارم، بیش از صدتا طاقت نمی آورم،

دوباره بر میگردم به خانه ام. 
همه ی ماها عمو یادگارِ زمانِ خودمان شده ایم.

 هر بار بایستی از خودمان بپرسیم خوابیم یا بیدار؛ آدم دیگر نمیتواند، 
دلش میخواهد بقیه اش را بخوابد،

دلش میخواهد جواب همه ی سوالها در بیداریش با جمله‌ی:

"من خواب بودم؛ نمیدونم" بدهد. 
مثل اینکه در همین چند متریِ خانه ات قطاری از ریل خارج شود

و با سوت ممتد واژگون شود. فاجعه ای به بار آید و تو همه‌ی اینها را خواب باشی.

 آرزو کنی از این به بعد همه ی فاجعه ها را خواب باشی

و وقتی که بیدار شدی هر روز نامه ای به در خانه ات برسد

و توویش نوشته شده باشد:

"دیروز روزِ بدی بود. عمو یادگار، خوابی یا بیدار؟"

و پایین همان کاغذ بنویسی:

وقتِ آن شده است که عمو یادگارها برای همیشه به خواب روند.

 من روزهای بد را درو میکنم و می اندازم تووی کمدم.