چقدرروزا سخت میگذرن...

آرامش چجوری بود؟

یادم نیست...

من چجوری بودم؟

اینم یادم نیست...

روحم خستست...

بسه خدا تو بردی!!

من کم آوردم...

وقتی دنـــــــــــــــیا اینو میخواد که مخصوصـــــا بسوزم
چیکار کنم؟
دلـــــــــــــــــــــــمو بانخ ســــــــــــــــــوزن بدوزم؟

جایی میان بودن و نبودن"جایی میان رفتن و ماندن...

جاییکه کنج اتاق بنشینی و سیگار بکشی...

روی دیوار زرد اتاقت نقش پرنده را بی پرو بال بکشی...

جاییکه داد میزنی"جیغ میکشی"گوشی برای شنیدنت نیست"اه میکشی...

جاییکه قرص و سیگار جوابت کرد"جاییکه پلک زدن فراموش شود...

جاییکه دیگر آینه هم نمی خندد بشکند هر تکه اش پر از خون شود...

جاییکه جای هیچکس نیست...

 

داغونم دلگیرم دلتنگم.تو سکوت اتاقم فقط الان به یه ادمی دارم فک میکنم که کنارم نیست ولی تو اتاقم تو ذهنم تو قلبم داره قدم میزنه خودش میدونه با کیم "میخوام بدونی گرچه ازم دوری ازت دورم ولی اندازه ی داشته ها نداشته هام دوست دارم.تو همقدم  قدمهای منی

بعضی وقتا مجبوری...

مجبوری تو فضای بغضت بخندی...

دلت بگیره ولی به روی خودت نیاری...

شاکی بشی ولی شکایت نکنی...

گریه کنی اما نذاری کسی اشکاتو ببینه...

خیلی چیزا رو ببینی ولی ندیده بگیری...

خیلی ها دلتو بشکنن و تو فقط سکوت کنی...

خیلی حرف داشته باشی اما همیشه فقط به حرفای دیگران گوش بدی...

بعضی وقتا مجبوری...

 

 

خیلی چیزها عوض شده...

خیلی چیزها...

همین...!