وقتی زندگی سنگینی کند تووی دلت و گلویت از همه چیز پُر باشد،

تووی خودت جا نمیشوی، آدم غریب همیشه عادت دارد به طی کردن،

طی کردن بدون تازگی،

مثل یک راهی که خط کشی شده باشد و

بهت بگویند هر روز ساعت ده صبح بزنی بیرون

یک تاکسی نارنجی سوار شوی و میانه های راه پیاده شوی و

روی این خط راه بروی تا برسی به هیچ جا...

این راه قرار نیست جایی داشته باشد،

از همان اول هم این هیچ جا میخورد

تووی صورتت و سرت را پایین میگیری

و میگویی: میدانم، میدانم، ای روزگار... ای روزگار...
مثل یک تبلیغات بی مزه تووی خیابان بیافتی،

تبلیغاتی که کسی دیگر نای دیدنش را ندارد و

آدمها حتی بدون مچاله کردنِ آن رهایش میکند تووی باد...

 ای باد ای باد... ای داد...
راه که به همان هیچ جایِ آخرش میرسد

 کاری جز نگاه به کفش های آدمها میتوان کرد؟!

ته این هیچ جا حتمن اتوبانی در حال تعمیر است،

 اتوبانی که نه کارگر دارد، نه مقصد و هرگز در دست تعمیر نیست،

 فقط یک کپه شِن و ماسه ریخته و اندک جاییست

برای دوره کردن این همه سال و ماهِ گذشته...

 اندک جاییست که....

 تکیه بدهی به یک بیل دسته شکسته و یک سیگار روشن کنی و

سرت را به آسمان کنی و بخوانی: ای روزگارِ لعنتی... ای روزگار لعنتی...