آدمهاي دورُ برم هم کم نيستند! مي آيند لبخندي روي لبم مينشانند و ميروند!
ولي دلتنگي عجيبي هميشه و همه جا همراه من است... !
نميدانم اين روزهايت چطور ميگذرد ... نميدانم تو هم دلتنگي يا نه؟!
ميدانم که ميخواني! و ميدانم که نميداني چقدر اين دلتنگي برايم زجزآور است!
آنها که کمتر مرا ميشناسند هنوز هم ميگويند خوش بحالت... چه روحيه اي داري !
کاش بلد بوديم مثل تو ساده بگيريم و بخنديم... اما آنها که بيشتر ميشناسند ،
ميگويند نفسهايت غبار دارد!!! چشمانت تار است!!! از کجا بگويم ؟!
از آغوشهايي که اندازه ام نميشوند ؟! لبخند هايي که شادم نميکنند ؟!
از آدمهايي که نميخواهم بشتر بشناسمشان ؟!
خلاصه درتمام این ماه ها....
تمام این ماه های لعنتی که حکم نبودنت برتن نارس شب های من صادر شد... !
کسی چه می داند که به مضحک ترین حالت ممکن....
فقط داشتم جنین های عقیم بغض هایم را قورت می دادم...!!!!
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند