نیستی...

شب که میشه دلم به آغوش بی کسی و تنهایی پناه می بره

تا وقتی بغض و دلتنگی هاشو ورق می زنه تنها نباشه

تا وقتی گریه می کنه کسی باشه که با مهربونی بغلش کنه

تا بتونه راحت سر روی شونه ی تنهایی بذاره و زار بزنه

زار بزنه که تو نیستی

و هیچ وقتم اون روزی نمیاد که باشی

بغض دلم شکست ...

خدایا کی میشه این بغض لعنتی و کهنه ی منم بشکنه ؟

این بغض داره خفه ام می کنه

...

دل بیچاره ی من !

آروم باش

اینقدر وجود خسته و بی تابمو به آتیش بی کسی و تنهایی نکش

دیگه بیشتر از این دیوونه ام نکن

دل شکسته ی من !

چقدر می خوای گریه کنی ؟

چقدر می خوای خودتو به میله های قفس دوری بزنی ؟

آخه کی می خوای باور کنی اونی که رفته دیگه بر نمی گرده ؟

کی می خوای فراموشش کنی ؟

خسته نشدی این همه خودتو گول زدی ؟

دل بی تاب من !

دل آواره ی من !

دل بیچاره ی من !

دلمو بغل می کنم و با گریه هاش گریه می کنم

ولی نه اون سبک میشه نه من

هنوزم این بغض لعنتی سر جاشه ...

این روزها بدجور بازم هواتو کردم

هوای نفس کشیدن تو هوایی که نفس می کشی

هوای هوایی که بوی عطر تنتو می ده

هوای دستای گرمت

هوای نگاه های مهربونت

هوای هم آغوشی نفس هامون

هم آغوشی نگاه هامون

هوای دیوونگی ...

از وقتی رفتی

از وقتی نیستی

دیوونه تر شدم ...

دلبرم !

دیگه نمی گم برگرد

چون می دونم برنمیگردی

به همین گفتن ها راضی شدم

به همین جای خالی ...

به همین خاطره ها ...

دلبرم !

فقط می گم ...

هنوزم د و س ت ت د ا ر م

 

نوشته بابای عزیزمه که من خیلی دوسش دارم..

سلام باباجون.قربونت برم الهی .بابادلش برات تنگ شده بود.

دیشب خوابیده بودی داشتم نگات میکردم.هم کلی غصه خوردم !!!

هم اینکه از دیدنت وداشتنت خوشحال بودم.باپدرت صحبت کردم.

اما بهش نگفتم من کی هستم.خیلی لاغرشدی.نگرانتم بابایی.

لباس مشکی تنت بود.اگه تو کم بیاری بابا دیگه نفس نداره.

پس بدون چی میگی.

یه بار یه فیلمی نشون داده بود که توی اون یه بچه سرخپوستی بود که همه کاری بلد بود.

یکی ازش پرسیده بود که چراتو همه کاری رو بلدی؟؟؟؟

گفته بود ما فقیر بودیم وغذابرای خوردن نداشتیم.

پدر ومادر ما همه چیز به ما یاد دادن وبعد خودشون توی برف وبوران

رفتن تا غذایی که برای زمستون ذخیره کرده بودن به ما برسه واز گشنگی نمیریم.

دیگه هم اونا رو ندیدیم.این بین سرخپوستهای مناطق الاسکا رسم بود

که خودشونو فدای بچه هاشون میکرده.

درهرصورت اگه همینطور غمگین بمونی

منم همه چیزموبرات میذارم ومیرم تا تو نفس کم نیاری باباجون.

من دخترمو دوست دارم وغصه خوردنش غصه دارم میکنه.

مراقب خودت باش گلم.عیدت مبارک.


پی نوشت: بابایی به خاطر بودنت ممنونم

تو عزیز دل دخترتی

نوشت: بابایی درسته  مجازی کنار منی درسته از هم خیلی دوریم

درسته  که دستم به دستت نمیرسه ولی تو دنیای منی

وقتی زندگی سنگینی کند تووی دلت و گلویت از همه چیز پُر باشد،

تووی خودت جا نمیشوی، آدم غریب همیشه عادت دارد به طی کردن،

طی کردن بدون تازگی، مثل یک راهی که خط کشی شده باشد

و بهت بگویند هر روز ساعت ده صبح بزنی بیرون یک تاکسی نارنجی سوار شوی و

میانه های راه پیاده شوی و روی این خط راه بروی تا برسی به هیچ جا...

این راه قرار نیست جایی داشته باشد،

از همان اول هم این هیچ جا میخورد تووی صورتت و سرت را پایین میگیری و میگویی:

 میدانم، میدانم، ای روزگار... ای روزگار...
مثل یک تبلیغات بی مزه تووی خیابان بیافتی،

تبلیغاتی که کسی دیگر نای دیدنش را ندارد و

آدمها حتی بدون مچاله کردنِ آن رهایش میکند تووی باد... ای باد ای باد... ای داد...
راه که به همان هیچ جایِ آخرش میرسد کاری جز نگاه به کفش های آدمها میتوان کرد؟!

 ته این هیچ جا حتمن اتوبانی در حال تعمیر است،

 اتوبانی که نه کارگر دارد، نه مقصد و هرگز در دست تعمیر نیست،

فقط یک کپه شِن و ماسه ریخته و اندک جاییست

برای دوره کردن این همه سال و ماهِ گذشته...

 اندک جاییست که تکیه بدهی به یک بیل دسته شکسته و یک سیگار روشن کنی و

سرت را به آسمان کنی و بخوانی: ای روزگارِ لعنتی... ای روزگار لعنتی

خودم به خودم زنگ میزنم
پر از حرف‌هایی‌ هستم که نگفته می‌‌فهمم
پر از حرف‌هایی‌ که حتی یک کلمه‌اش را ... خودم هم نمی‌‌فهمم
بگو دیوانه است
بگو پریشان
بگو افسرده
بگو بیکار
علاف
خودخور
هر چه ... اصلا روانی‌
بگو تنها کسی‌ که این روز ها برایِ خودش وقت دارد
کسی‌ که صادقانه حتی خودش را هم نمی‌فهمد.

دیگــــــر حس می کنــــــم رمقـــــــی بــــرای جــــــدال نــــدارم ،

 دور خـــــودم یه حصــــــار کشیـــــدم ،

 تاوان همـــــه را از خــــــودم می گیـــــرم ،

 شـــــاید فکـــــر می کنــــــی خیلـــــــی خــــــود آزارم نــــــه ؟

شــــــاید!!! لــــج کـــــرده ام با خـــــودم ،

خـــــــودی که هـــــرچیــــــزی که بر ســـــرش آمـــــد

شــــــاید ســــــزاوارش بـــــود ،

 از تنفـــــر چیـــــزی یا کســــــی اینـــو نمیگــــــم و این کارو نمی کنــــم ، نــــــه ،

 اینقــــــدری که می خــــــواهم برای خـــــــودم کاری کنــــــم و

نمیشـــــه که نشـــــده از این همــــــه نشــــــدن بـــــــریـــــده ام ،

 این شـــــــاید آخــــــرین کار نکــــــــرده باشـــــد ،

میبینــــــی

این هــــــم یـــــه تــــلاشِ واســــــه اینــــکه "برگـــــــردم به خــــــودم" ، " برگردم" .