saat 5.55 sabhe 5shanbe


تلافی می کنم
اینهمه ندیدنت را
تلافی می کنم
نیامدنت را
نبوسیدنم را
اینهمه از هم پاشیدگی ام را
تلافی میکنم
این ناباوریِ تلخِ انتظار را
تلافی می کنم
جایِ خالیت را
روزی که آمدی
چنان در آغوشم می گیرمت
آنقدر می بوسمت
آنقدر رهایت نمی کنم
که همه را هها بر رفتنمان بسته شود
که سکوت کنیم از عشق بر تمامِ لحظه هایِ تنهایی که بر ما گذشت
و آنقدر ادامه دار می مانیم در آغوشِ هم
که دیگـــــــــــــــــر حتـــــــــــــــا به یاد نیاوریم
این روزهـــــــــــــــــــا
چه بر سرِ دلِ تنهایِ من و تـــــــــو گذشت . . .

اینو واسه دل خودم نوشتم....


خسته شدم از خودم
از این قیافۀ لعنتی
چشمام شبیهِ انتظار شده
لبهام شبیهِ سکوت
دستام شبیهِ التماس
روحم شبیهِ خستگی
قلبم شبیهِ عشق !
اصلا میخوام یه شلوار خال خالیِ صورتی بپوشم
با از این دمپاییا که مثلاً شکلِ خرگوشِ با دو تا گوشِ مسخره البته سفید باشه ترحیجا !
یه تاپِ صورتی هم تنم کنم
اصلاً هم سردم نباشه !
اصلاً هم سرم درد نکُنه !
اصلاً هم اشکام نریزه !
یه شیشه پُرِ پُر نوتلا هم بگیرم دستم با انگُشت همشو تا ته بخورم !
اصلا می خوام مثه پنگوئن چاق بشم !
میخوام همش بخوابم !
مثه دیوونه ها بخندم
اصلاً می خوام موهای فر فری و بلندم هم دیگه نبندم
همش باز باشه مثه دختر بچه های خوشگل !
عـــــــــــــاره می خوام بچه بشم بچه !
از همونا که گوله گوله اشک می ریزن اما الکی !
از همونا که باباشون دستشون و می گیره می بره بیرون میگه بابا چی بخرم برات !
منم بگم آبنبات چوبی می خوام مزۀ آلبالو بده !
از همونا که عاشقِ کفش تق تقی هاشون هستن و
از همونا که غصه ندارن
درد ندارن
خوشگلن
همه دوسشون دارن
از همونــــــــــــــا
از همونا که همه غصه شون قورت دادنِ آدامسشونه
از بزرگ بودن خسته شدم
دلم می خواد بچه بشم یه دختر بچۀ دوست داشتنی . . .

بابا مواظب خودت باش...

کاش یک پنجره بودم
هر روز تو را می دیدیم
یا جاده ای که مرا میروی
بر میگردی
یا آن خیابانی که عصرهای پاییز را قدم میزنی

کاش یک منظره بودم
که به من زل میزدی
مرا بکشی
با خودت به خانه ببری
بر دیوارت میخم کنی
و من در خانه تو بودم
کاش یک آینه بودم
که خودت را در من میدیدی
در من موهایت را شانه میکردی
در من خودت را نقاشی میکردی
در من لبخند میزدی
گریه نکن گلم
من طاقت گریه هایت را ندارم
نکند غبار گرفته ام
تو را بد نشان میدهم
کاش خنده بودم
بر لبت مینشستم
یا شادی که در دلت می افتادم و گریه های تو را تمام میکردم
کاش آدم بودم
کاش آدمِ تو بودم


من این روزها
برای نگاه کردن هم
حوصله ام نمی کشد !
دست بردار خدا
اینجا زنی
از همه زندگیش
دست کشیده است . . .


چگونه میتوان خود را دوست نداشت وقتی که تمام من شده است تو؟من عاشق تمام بودنم،من عاشق تمام توآم..تمام ناتمام من،بمان که بودنم به بودن توست و بس.

بابا مواظب خودت باش...

چه کار به حرف مردم دارم
زندگی من همین است
شب که می شود سیگاری روشن می کنم
عاشقانه ای می نویسم
خیره می شوم به عکست
و با خودم فکر می کنم
مگر می شود تو را دوست نداشت…


شبتون بخیر
دلتون پُر از امید باشه حتا اگه خیلی غمگینه
امید که باشه خیلی مشکلات حل میشه
وای به حالِ اون دلی که بی امیده :(
متنم رو بخونید نظرتون رو برام بذارید ممنونم از همراهیِ مهربون و قشنگتون ♥
**********************************************
تقصیر من نیست !
تقصیر تو هم نیست !
تقصیرِ چشمهای من هم نیست که به کور رنگیِ زندگیِ پیر شده ام عادت کرده ام
و اینکه بیرحمانه هر روز بی هم تکرار می شویم و
هر صبح صبحانه ای که بی هم می خوریم و فنجانِ اضافه ای روبرویِ من
تا درد بگیرد وجودم از چایِ یخ کرده ای که نبودی تا بنوشی در نگاهِ من
انگار دیوانگیست که هر روز آینه ام را نگاه کنم و به شوقِ جوان ماندنم خطِ سیاهِ زندگی را بر چشمِ خیسم طراحی کنم و چه سخت میلغزد این سیاهی بر نمِ نگاهی که تو را می خواهد و نمی بیند!
تقصیرِ تو نیست که نیستی ببینی چگونه دلتنگی ات از وجودم چکه می کند
و چه ابلهانه فکر میکنم زندگی همیشه همین نخواهد ماند !
خانه ام تاریک تر از شب شده است
تاریک تر از ظلماتِ تنهایی
انگار این خانه با تو سقف دارد تا خیسِ باران نشوم
با تو دیوار دارد تا معلق و بی تکیه گاه نباشم
با تو گرما دارد
تا نلرزم در این حد از سرمایِ زمستانی که بهار نمی شود
گُناهِ چشمانِ تو نیست که نمی بینی ام
چشمانِ من به یاد ماندنی ست !
گناهِ تو نیست که نمی خوانی ام !
دردهایِ من تکراری ست !
من اگر حتا کور باشم و بریل هم ندانم تو مرا می دانی !
حسِ دوست داشتن نه نگاه می خواهد نه کنار !
فقط داشته باشی دوست ام را !
فقط مرا دوست داشته باشی همین برایِ تمامِ دردهایم کافیست . . .


دلم تنگ و خسته و
این خانه برایم ،
تنگ تر از هر چه دلتنگی ست
جایی برایِ من نیست
حرفهایِ دلم وسیع تر از دلگیریِ پنجره هاست
جایی برای بودن نیست
نبودنـــــــــــم آرزوست . . .


چند قدم مانده به جدایی
برگشت
دستِ سردش را فشُرد
چشمهایِ خیس و بُهت زده اش را بوسید
بغضش شکست
لب بر گوشش گذاشت
بوسیدش و شکسته گفت :
دنیا بی تو ویرانه است
جاده ها بی تو راه به جایی ندارند
چمدان و حسِ تلخِ رفتن در کوچه ماند
عاشق بود
آن که نرفت
عاشق بود آنکه بخشید و در سکوت اشک ریخت
تنها عشق بود که
جدایـــــــــی را شکست . . .


دلم امشب بدجوری گرفته از زندگی از همین نفسی که میکشم از شرایطی که توش هستم از اتفاقایی که قراره بیفتن و ازشون میترسم خلاصه حالم خوش نیست ...
یه متن نوشتم براتون میذارم  همراهم باشید ♥
ممنونم . . .
***********************************************
انگار حافظه ام را از دست داده ام
خودم را
ذهنم را
سرگذشتم را
تولدم را
وجودم را
دختری در من فریاد میزند اینجا دخترکی گُم شده است
دختری معصوم
که خنده هایش آقایِ دنیا را عاشق می کرد
دختری که لبخندش آرزو بود و
چشمانش خندان تر از لبانش عاشق کُش
چیزی به یاد نمی آورم
می دانم خنده ها مالِ من بود
نگاه ها بسوی من بود
ولی نمی دانم آن انحنایِ زیبا چگونه بر لبم می نشست
مشکل از من است یا انحنا
نمی دانم
موهایی بلند و مجعد
و چشمانی دُرُشت و نگاهی خندان
این تمامِ آن چیزیست که می دانم و حالا اشاره کُنی اشک می بارد از
چشمانی که روزی می خندید
انگار همه معجزه گرند
نگاهم می کنند گریه آور ترین
دختردنیا می شوم
به دنبالِ خاطره ای هستم نه چندان زیبا که مرا سوزاند
یادم نمی آید کجایِ روزگار بودم که دخترک بیمار شد
تنها شد
غمگین شد

خاطره ای که پریشانیِ موهایم را فراموش کرد
چشمانِ دُرُشتم را گریان کرد
جوانیم را پیر !
 
دختری هر روز در من فریاد می زند و خودش را می خواهد
عمرش را که نگذراند و به اتمام رسید
هر لحظه از نفسش غرق شد و سکوت کرد
می خواهم نسبتم را با تمامِ خاطراتِ او دفن کنم
چاله ای بکَنید
دستم را بگیرید
بالا میاورم تمامِ دردِ نامردی را یکجا
می ترسم نخندم و بمیرم
می ترسم آنقدر غمگین شوم و
خنده هایم را فراموش کنم که جایِ لبم را هم از یاد ببرم !
من هر روز دخترِ شادی در وجودم میرقصد و دلِ هزار عاشق را می برَد
فقط دیگر نمی خندم
ولی هنوز می دانم
با چشم هم میشود خندید
می شود بغض کرد
می شود رقصید . . .

دلم از نامردیه آدمای این روزگار گرفته...

من شرمنده ام آقا ولی اشتباه گرفتید !
اینجا نه مکانه !
نه خیابان !
نه یک دیوار حتا برای تکیه !
نه من همان هرزه ام که فراوون شده اینروزها !
نه تو آن مردِ با لیاقت ،
سزاوارِ حتا یک سلام !
اینجا حریمِ خصوصیِ من است !
دیواریست که تنها یادگارِ ماندگارش دستخطِ عشقِ من است !
اینجا بلندگویِ لحظه لحظه سکوتِ من است !
به گمانم راه را اشتباه آمده اید !
اینجا کسی نیست با لبهای ورم کرده و عکسهایِ آنچنانی !
کسی قربان صدقۀ مفت هم نمی رود !
اینجا دم به دم احساسِ من است !
شعور داری ؟
درک چطور ؟
کلمات را می فهمی ؟
هجیِ گُم شو را بلدی ؟
بسلامت !
من نه شاعرم ،
نه پدرم شاعر است !
نه جد و آبادم !
من احساسم
یک پاکِ مطلق
یک زنِ عاشق
یک حقیقتِ محض !
اینجا برایِ شنیدنِ یک مُشت خزعبلاتِ تو
کسی خودش را ،
احساسش را ،
وقتش را ،
در اختیارِ لحظه هایِ هرزه ات نمی گذارد
اینجا عشق معنایش فقط اوست و
دلتنگیش پایِ ثابتِ اشعارِ من است
اینجا من ، او ، دوست داشتن و ابرازش
مقدس است
اینجا تنها ماندن و تنهاترین بودن شرافتش بیشتر از
ما شدن های آنچنانیِ شماست !
از همین ما شدن هایِ دروغی
که با یک ادا شروع می شود
و
با نازِ دیگری تمام !
اینجا دیوارش هم حرمت دارد
نوشته هایش به پایِ هر کسی نوشته نمی شود
ببخشید آقا ،
من عذر می خواهم !
ولی من همان دخترکِ عقب ماندۀ دیروزها هستم و در همان مقدسِ دیروزم جا مانده ام و این نخهای شما کلاف هم شود به دست و پای من نمی گیرد چه برسد به دلِ عاشقم . . .