دلم امشب بدجوری گرفته از زندگی از همین نفسی که میکشم از شرایطی که توش هستم از اتفاقایی که قراره بیفتن و ازشون میترسم خلاصه حالم خوش نیست ...
یه متن نوشتم براتون میذارم  همراهم باشید ♥
ممنونم . . .
***********************************************
انگار حافظه ام را از دست داده ام
خودم را
ذهنم را
سرگذشتم را
تولدم را
وجودم را
دختری در من فریاد میزند اینجا دخترکی گُم شده است
دختری معصوم
که خنده هایش آقایِ دنیا را عاشق می کرد
دختری که لبخندش آرزو بود و
چشمانش خندان تر از لبانش عاشق کُش
چیزی به یاد نمی آورم
می دانم خنده ها مالِ من بود
نگاه ها بسوی من بود
ولی نمی دانم آن انحنایِ زیبا چگونه بر لبم می نشست
مشکل از من است یا انحنا
نمی دانم
موهایی بلند و مجعد
و چشمانی دُرُشت و نگاهی خندان
این تمامِ آن چیزیست که می دانم و حالا اشاره کُنی اشک می بارد از
چشمانی که روزی می خندید
انگار همه معجزه گرند
نگاهم می کنند گریه آور ترین
دختردنیا می شوم
به دنبالِ خاطره ای هستم نه چندان زیبا که مرا سوزاند
یادم نمی آید کجایِ روزگار بودم که دخترک بیمار شد
تنها شد
غمگین شد

خاطره ای که پریشانیِ موهایم را فراموش کرد
چشمانِ دُرُشتم را گریان کرد
جوانیم را پیر !
 
دختری هر روز در من فریاد می زند و خودش را می خواهد
عمرش را که نگذراند و به اتمام رسید
هر لحظه از نفسش غرق شد و سکوت کرد
می خواهم نسبتم را با تمامِ خاطراتِ او دفن کنم
چاله ای بکَنید
دستم را بگیرید
بالا میاورم تمامِ دردِ نامردی را یکجا
می ترسم نخندم و بمیرم
می ترسم آنقدر غمگین شوم و
خنده هایم را فراموش کنم که جایِ لبم را هم از یاد ببرم !
من هر روز دخترِ شادی در وجودم میرقصد و دلِ هزار عاشق را می برَد
فقط دیگر نمی خندم
ولی هنوز می دانم
با چشم هم میشود خندید
می شود بغض کرد
می شود رقصید . . .