من شرمنده ام آقا ولی اشتباه گرفتید !
اینجا نه مکانه !
نه خیابان !
نه یک دیوار حتا برای تکیه !
نه من همان هرزه ام که فراوون شده اینروزها !
نه تو آن مردِ با لیاقت ،
سزاوارِ حتا یک سلام !
اینجا حریمِ خصوصیِ من است !
دیواریست که تنها یادگارِ ماندگارش دستخطِ عشقِ من است !
اینجا بلندگویِ لحظه لحظه سکوتِ من است !
به گمانم راه را اشتباه آمده اید !
اینجا کسی نیست با لبهای ورم کرده و عکسهایِ آنچنانی !
کسی قربان صدقۀ مفت هم نمی رود !
اینجا دم به دم احساسِ من است !
شعور داری ؟
درک چطور ؟
کلمات را می فهمی ؟
هجیِ گُم شو را بلدی ؟
بسلامت !
من نه شاعرم ،
نه پدرم شاعر است !
نه جد و آبادم !
من احساسم
یک پاکِ مطلق
یک زنِ عاشق
یک حقیقتِ محض !
اینجا برایِ شنیدنِ یک مُشت خزعبلاتِ تو
کسی خودش را ،
احساسش را ،
وقتش را ،
در اختیارِ لحظه هایِ هرزه ات نمی گذارد
اینجا عشق معنایش فقط اوست و
دلتنگیش پایِ ثابتِ اشعارِ من است
اینجا من ، او ، دوست داشتن و ابرازش
مقدس است
اینجا تنها ماندن و تنهاترین بودن شرافتش بیشتر از
ما شدن های آنچنانیِ شماست !
از همین ما شدن هایِ دروغی
که با یک ادا شروع می شود
و
با نازِ دیگری تمام !
اینجا دیوارش هم حرمت دارد
نوشته هایش به پایِ هر کسی نوشته نمی شود
ببخشید آقا ،
من عذر می خواهم !
ولی من همان دخترکِ عقب ماندۀ دیروزها هستم و در همان مقدسِ دیروزم جا مانده ام و این نخهای شما کلاف هم شود به دست و پای من نمی گیرد چه برسد به دلِ عاشقم . . .