دلم میخواهد
از بلند ترین جایی که میشناسم
با تمام وجود داد بزنم
آی آدمها
خسته ام
اگر نمیتوانید درکم کنید
خواهش میکنم ترکم کنید
به خدا زجر خدا حافظی کمتر است
طاقت دارم
بودنتان چه فرق دارد با نبودن؟
که چه باشید! چه نه
تنهایی تنها رفیقم است

خسته ام
تمام زندگی ام نقابی شده
که حتی شبها
در خواب هم برش نمی دارم
شده ام همان دلقکی
که همه ی عمر میترسیدم باشم
با لبخندی دائمی
که دلتان نشکند!

مدتهاست که در آینه خود واقعی ام را ندیده ام
میترسم همان نباشد
که از سالها پیش به یاد دارم
میترسم پیر شده باشد
میترسم مرده باشد

آی آدمها...
اگر درکم نمی کنید
ترکم کنید...


بارها دوستت دارم را در خوابهای تکرار نشده ام شنیده ام
من تکرارهای مدفون شده ای را گذرانده ام و گاهی
هیچگاه به خودم برنگشته ام
بارها مُرده ام
مرگ را به اشکالِ عجیبی درک کرده ام
من تا پایانِ هر کدام رفته ام و باز برگشته ام
موضوع بر سرِ تکرار نیست
آویختگیِ این دارِ زندگی بر گلویم عادت شده است
به هر چه تو بگویی برگشت خورده ام جز به کودکی
همان زمان که تاب تنها صعودم بود و دلهرۀ سقوطم
من از آسمان بارها زمین خورده ام
کوفتگیِ شیرینِ آسمان تا زمین اُفتادنها را هم چشیده ام
من آنقدر اشک ریخته ام که هیچ وسوسه ای خندانم نمیکند
من از ارتفاع کودکی تا جوانیم را پیر شده ام
من از این دار بر گردنم
نه آسمان میخواهم نه زمین
تکرارِ این دلمُردگی های دوست داشتنی را هم بارها چشیده ام . . .


کاش امروز شب نشود !
تمامِ این شبها
دلتنگیم را با قرصِ درد خوابانده ام . . . .


دلم که تنگ میشود
بیچاره میشوم
نه شب دارم نه روز !
هیچی جوابِ دلِ تنگم را نمیدهد
خودم اینجا دلم آنجا که تویی
چشمانم امانم را میبُرد
دستانم کیبورد را !
حافظ هم که فقط از یوسف میگوید و کنعانش
چه دلِ خوشی
یوسفِ من گم نشده حافظ جان
یوسفِ من دور است
تو قدیم مانده ای و نمیدانی دنیا بزرگ شده
راهها دور !
جاده ها طولانی !
دلتنگ که می شوم
تو غزلم میشوی و من هزار حافــــــــظ . . .


خـــــــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــدایا…
صورت حساب لطفا…
باقیشم مال خودت…
منو خلاص کن
سیر شدم از زندگی. . .


تو اگر چه واقعی هستی...

حتی مجازی هم نتوانستم بهت بگویم دوستت دارم....

همیشه در این دنیای مجازی برایت مینویسم....

با این که تو اینجا نیستی.....

آنقدر دلم برایت تنگ شده که هم اسم های تو را ادد کرده ام...

اگر چه با دیدن اسمشان.....................

داغوننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننم زندگی


دنیــــای مــن
مجــــازیش هم
غمگــــین بود ...


اینكه هنوز نگرانت میشم ، نگرانم میكنه...


ميــــدوني ؟
دارم از خـودم متنـــــفر ميشـم
مــن از ایــن منـی کــه هـر لحظــــه دلتنـــگ توئه مـتـنـفـــرم …


امشب دلـم اتـاقـی مـيـخـواد
تـا تـمـام تـحـمـلـم رو گـريـه کـنـم...


دیدید یه وقتایی هست که بیقراری
آروم نداری
تو دلت یه حالت عجیبیه
انگار مال هیچ جا نیستی
ماله هیچکی نیستی
فقط دلت میخواد بری، بیای
بریزی بپاشی
داغــــ­ـــون داغونی
من الان همونجوریم
تلخم...


آفتابی گوشۀ پنجرۀ اتاقم نقاشی میکنم
این سرمایِ آخرِ زمستان
پروازِ تابستان را به یادم می آورد
میخندم و خدا را صدا میزنم
سلام !
منم
هیچ حواست هست دخترکی چشم دُرُشت پُشتِ این پنجره هر روز نگاهت میکند؟
ما آدمها اینروزها همه دلتنگیم
من برایت آفتاب میکشم
تو آرزو هایمان را بر آور
من برایت میخندم
تو خدایی کن
نگران نباش
خسته نشو
اینبار من برایت چای میریزم
چایِ من طعمِ عشق میدهد
اینجا کنارِ من
عشق با همۀ نبودنش
دوست داشتنیست
از پروانه ها بپُرس
مرا می شناسند
پرستو ها با من آشنان
آینه ها دوستم دارند
هرروز نگاهشان میکنم
تو هم مرا نگاه کن
روی آینه ام نوشتم
امروز هم یکروزِ دیگر تا تابستان کم شد
من از بیخوابی به اینجا رسیده ام
گُفته بود می آید
فردا هم اگر نیامد
فدایِ سرت
تو حواست به من باشد
هیچکس به اندازۀ خودت
برایِ لحظه هایم نماند
عشقم را تو ماندنی کن با ماندنت . . .


باید یک قراری بگذارم
یک گوشۀ دنج
در یک تنهایی مطلق
من و خدا و کوله پُشتی ام
کوله ام را پُر از رویاهایمان میکنم
یکی یکی آرزوهایمان را به خدا میگویم
اگر خدا چشم داشت
آنقدر با چشمهایم در چشمهایش خیره میشوم تا دلش به رحم بیاید
نگران نباش چشمهایم ماهرند
تو که با چشمهایِ من آشنایی
فکرشم نکن که من دستِ خالی از آرزو برگردم کنارت
من به خدا میگویم دردهایمان را
گریه هایمان را
من میگویم خسته ایم
من برایش تعریف میکنم دلمان چطور شکست
من برایش با همین چشمها اشک میریزم اگر پا داشت به پایش میُفتم
اگر دست داشت دستش را میگیرم میبوسم برویِ گونه ام میگذارم
من به او خواهم گُفت همه چیز را
همۀ آن چیزی را که قرار بود داد بزنیم و نزدیم
می دانی که چه می گویم ؟
دلش می شکند و آخرش مرا میبوسد
عزیزم!
اگر اشک ریخت دیگر از دردهایمان نمیگویم
میدانم طاقت ندارد
آرزوهایمان را که داد کافیست
برمیگردم
من طاقتِ دیدنِ اشکهایِ خــــــــــــــدا را ندارم
من با یک کوله پُشتی پُر از امید برمیگردم
اما تو بیا سراغم نیمۀ راه مرا ببین
در آغوشت بگیر مرا
ترسم از این است به تو و آرزوها نرسیده از شوقِ پروازمان سکته کنم !
تو بیا سراغم
من و کوله پُشتی ام پُر از عیدی از جانبِ خداییم امسال . . .


ای که همه خنده هایم زیرِ سرِ توست
تو که لبـــــــانِ مرا میخندانی
مـــــــــــرد باش و یکبار
چشمانم را بخنـــــــــــــــدان . . .


زنی را می شناسم
زیباییش سادگی
زندگیش به سادگی
نگاهش از سادگی
شکست از روی سادگی
عاشق شد به سادگی
اشک میریزد به سادگی
باور دارد به سادگی
به فنا رفت از روی سادگی و هنــــــــــوز
همه داراییش همین سادگیست . . . .


راستی خدا
دلم هوای دیروز را کرده
هوای روزهای کودکی را
دلم میخواهد مثل دیروز قاصدکی بردارم
آرزوهایم را به دستش بسپارم تا برای تو بیاورد
دلم میخواهد دفتر مشقم را باز کنم و دوباره تمرین کنم
الفبای زندگی را
میخواهم خط خطی کنم تمام آن روزهایی که دل شکستم و دلم را شکستند
دلم میخواهد این بار اگر معلم گفت در دفتر نقاشی تان
هر چه میخواهید بکشید
این بار تنها و تنها نردبانی بکشم به سوی تو
دلم میخواهد این بار اگر گلی را دیدم
آن را نچینم
دلم میخواهد …
می شود باز هم کودک شد؟؟؟؟
راستی خدا!
دلم فردا هوای امروز را می کند

گـل یا پــوچ؟
دستتــــــ را باز نکن، حســم را تباه مکــن
بگذار فقط تصــــــور کنم ..
که در دستانتــــ
برایـــم کمی عشق پنهـــان است


خستگی یعنی من
خستگی یعنی این خونه بی تو
یعنی بی حوصلگیِ مفرط از آدمها، از حرف، از حتا یک سلام
یعنی گریه هایِ بی اختیارِ من
یعنی امروز مثلِ دیــــــــــروز
یعنی نا اُمیــــــــــــــــد از فـــــــــردا . . .


من از یک شکست عاشقانه می آیم ،
بگذار همه برای این اعتراف تلخ سرزنشم کنند.
شکست نه برای پنهان کردن است و نه بهانه ی پنهان شدن.
میگویند از صبح بنویس ، از آفتاب و من چگونه از خورشید بنویسم
وقتی تمام وقت، باران پنجره ی چشمانم را شسته است
همه دلشان نفش های مثبت میخواهد و آدم های خوشحال ،
اما من گمان میکنم این خیلی خوب است که نمیتوانم
ادای آدم های خوشبخت را در بیاورم .
بی ستاره ام و زرد با طعم معطر پاییز ،
که حضورش تنها معجزه ی لحظه های تنهایی من است .
قیمت وفا گران تر از آن بود که بهانه ی دوست داشتنی زندگیم
از عهده ی داشتنش بر آید .
سقف اعتماد تعمیری ست ، مدام چکه میکند ،
آغوش ترانه ها همچنان از عطر تن او باید پر باشد
خالیست ، نمیتوانم باور کنم نه رفتنش و نه ماندنش را .
مهم نیست تمام سرزنش ها را میپزیرم
به بهانه ی تولد حقایق غم انگیزی که درد را به درد می آورد
و آتش را می سوزاند.
این دل دیوانه همیشه یک پادشاه مغرور داشته است ،
اگر ترانه ها ثمره ی تخیل بود به جنون نمی رسید ،
اعتراضی نیست کسی که به او نمی رسد به جنون رسیده
از او راضی ست .
خلاصه غم سنگینی ست اگر سر نخواستن دلی دعوا باشد .
اما همیشه حق با برنده ها نیست ،
می شود در عین بازنده بودن سر بلند بود
و او را از کوچه پس کوچه های دنیا گدایی کرد .
قرار بود حقیقت را بگویم
سخت ست ، بی علاج ست ، دانستنش آدم را کم کم میکشد ،
گریه شبانه می آورد ، اما همین است خبر کاملا ناگوار و واقعی ست
او یکی را جز من داشت .
سکوت میکنم تا به خاک سپردن آخرین خاکسترهای آرزوی برباد رفته ام آبرومندانه باشد ،
گریه میکنم باشکوه ، مثل اقیانوس ، بلند مثل اورست ، او نمی شنود
و نمی داند که ماه، خوشبختی مشترک همه ی ستاره هاست.

یک سوال کوچک می ماند برای پرسیدن
از کسی که بی پاسخ ترین سوال فکر آشفته ی من است :
چکار کرد این دل ساده ام که از چشم تو افتاد؟


به جهنم که اشک میریزم
مهم اوست
که نیست
که اشکم را نمیبیند . . .