دلم میخواهد
از بلند ترین جایی که میشناسم
با تمام وجود داد بزنم
آی آدمها
خسته ام
اگر نمیتوانید درکم کنید
خواهش میکنم ترکم کنید
به خدا زجر خدا حافظی کمتر است
طاقت دارم
بودنتان چه فرق دارد با نبودن؟
که چه باشید! چه نه
تنهایی تنها رفیقم است

خسته ام
تمام زندگی ام نقابی شده
که حتی شبها
در خواب هم برش نمی دارم
شده ام همان دلقکی
که همه ی عمر میترسیدم باشم
با لبخندی دائمی
که دلتان نشکند!

مدتهاست که در آینه خود واقعی ام را ندیده ام
میترسم همان نباشد
که از سالها پیش به یاد دارم
میترسم پیر شده باشد
میترسم مرده باشد

آی آدمها...
اگر درکم نمی کنید
ترکم کنید...