بارها دوستت دارم را در خوابهای تکرار نشده ام شنیده ام
من تکرارهای مدفون شده ای را گذرانده ام و گاهی
هیچگاه به خودم برنگشته ام
بارها مُرده ام
مرگ را به اشکالِ عجیبی درک کرده ام
من تا پایانِ هر کدام رفته ام و باز برگشته ام
موضوع بر سرِ تکرار نیست
آویختگیِ این دارِ زندگی بر گلویم عادت شده است
به هر چه تو بگویی برگشت خورده ام جز به کودکی
همان زمان که تاب تنها صعودم بود و دلهرۀ سقوطم
من از آسمان بارها زمین خورده ام
کوفتگیِ شیرینِ آسمان تا زمین اُفتادنها را هم چشیده ام
من آنقدر اشک ریخته ام که هیچ وسوسه ای خندانم نمیکند
من از ارتفاع کودکی تا جوانیم را پیر شده ام
من از این دار بر گردنم
نه آسمان میخواهم نه زمین
تکرارِ این دلمُردگی های دوست داشتنی را هم بارها چشیده ام . . .
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت توسط tanha
|
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند