باید یک قراری بگذارم
یک گوشۀ دنج
در یک تنهایی مطلق
من و خدا و کوله پُشتی ام
کوله ام را پُر از رویاهایمان میکنم
یکی یکی آرزوهایمان را به خدا میگویم
اگر خدا چشم داشت
آنقدر با چشمهایم در چشمهایش خیره میشوم تا دلش به رحم بیاید
نگران نباش چشمهایم ماهرند
تو که با چشمهایِ من آشنایی
فکرشم نکن که من دستِ خالی از آرزو برگردم کنارت
من به خدا میگویم دردهایمان را
گریه هایمان را
من میگویم خسته ایم
من برایش تعریف میکنم دلمان چطور شکست
من برایش با همین چشمها اشک میریزم اگر پا داشت به پایش میُفتم
اگر دست داشت دستش را میگیرم میبوسم برویِ گونه ام میگذارم
من به او خواهم گُفت همه چیز را
همۀ آن چیزی را که قرار بود داد بزنیم و نزدیم
می دانی که چه می گویم ؟
دلش می شکند و آخرش مرا میبوسد
عزیزم!
اگر اشک ریخت دیگر از دردهایمان نمیگویم
میدانم طاقت ندارد
آرزوهایمان را که داد کافیست
برمیگردم
من طاقتِ دیدنِ اشکهایِ خــــــــــــــدا را ندارم
من با یک کوله پُشتی پُر از امید برمیگردم
اما تو بیا سراغم نیمۀ راه مرا ببین
در آغوشت بگیر مرا
ترسم از این است به تو و آرزوها نرسیده از شوقِ پروازمان سکته کنم !
تو بیا سراغم
من و کوله پُشتی ام پُر از عیدی از جانبِ خداییم امسال . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت توسط tanha
|
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند