امشب امشب امشب
فرقش چه بود با هر شب ؟
هــــــــــیچ ...
سالهاست که بین شب های من
شباهتی محسوس سو سو میزند ..
ثانیه های زجر آوری
که به اجبار باید
با چشمانی باز تحملشان کنم ..
لحظه هایی که زیر لب
پایانِ راه را
فریاد میزنم ..
آنقدر خستگی و دردم را زمزمه میکنم
تا شاید
این چشمان منتظر
کمی آرام بگیرند و این
فکر درگیر کمی سکوت نوش جان کند ..
ولی
ولی چه زود این آرامش
با اولین رنگ بیداری
بخواب میرود
و بودنم ، تکرار را با خشم
می پذیرد ..
شب شب شب
همیشه یک شکل و یک رنگ
حتی در آغوش تـــــــو
تویی که خودت را با من
در چاه تاریک سرنوشتم
سهیم کرده ای ..
کاش چشمان تو با دردهای من
همسفر نبود .....
دلم برای خودِ خودم لک زده
خودِ خودم کنارِ تو
یک دو نفرۀ تنهایی
یک شکستنِ جناق
یادم گفتن های من و خنده هایِ تو
دستم و بگیری
بشینم رویِ پات
برات حرف بزنم
تو فقط گوش بدی
من با هیجان بگم !
بشم همون دختر بچۀ کوچولو !
از من آروم و قرار نخواه !
هیس نگو !
جلوی دهنم رو نگیر !
نگو دیوونۀ من یواش تر !
آخه به آرزوم رسیدم
کنارِ تو
اصلا دوس دارم جیغ بزنم
چه کادویِ خوشگلی !
یادمه نگفتم !
گرفتم ازت !
من سوختم
نفهمیدم کجا !
از عشقت
از دستات
از خوشحالیِ جعبۀ کادو
یا شکستنِ جناق !
هیچ سوختنی شیرین تر از این سوختن ها نیست !
بیا همش همدیگر و نگاه کنیم
آخه دوری بد دردیه
آدمه دیگه دلش تنگ میشه
حتا واسه اینکه نگام کنی
وای که وقتی با تو باشم و این سکوتی که بینِ ماست نهایتِ اطمینانه
هیچ دلشوره ای به دلم نیست از این ساکت موندن !
اینکه نکنه حواسش به من نیست
نکنه خسته شده
نکنه !
نه
این سکوتِ مطمئن از نگاهه
از آرامشه
آخه دیگه دردی نیست وقتی با همیم !
وقتی فاصله یه نفس میشه
دیگه هراسی از سکوت هم ندارم
همون هُرمِ نفست
کافیه
همین که باشیم
همشن که با هم باشیم
اصلا اگه دوست داشتی بیا حرف نزنیم
فقط زندگـــــــــــی کنیم
ولی باشیم
کنارِ هم
فقط با من به ساحل بیا
بیا قدم بزنیم
من و تو به همه خیابون ها و ساحل های دریا دو نفره قدم زدن بدهکاریم !
میبینی ؟
از رویاهام بخوام بگم
تمومی نداره !
درست مثلِ این جاده
که،
برای رسیدن پایان نداره !
خیلی سخته کنار کسی که دوسش داری باشی ولی بدونی هیچوقت بهش نمیرسی ...
نوشته هايم را مي خواني…
و مي گويي: چه زيبا!
راستي…
دردهاي آدم ها زيبايي دارد…؟!؟!؟!
منِ بیــــچاره مـــدت هـــاست کــــسی را مخـــــاطبِ
شعـرهایم کــــرده ام
کـــه خــــــیلی وقت است
گاهی آنچنان مزخرف میشوم که برای دیگران
قابل درک نیستم !
حتی عزیزترین کسم را از خودم میرانم !
اما…
در دلم آن لحظه آرزو میکنم تا بگوید:
میدانم دست خودت نیست!
درکت میکنم…
یادت هست مادر؟
اسم قاشق را گذاشتی قطار، هواپیما، کشتی ؛
تا یک لقمه بیشتر بخورم یادت هست ؟
شدی خلبان ، ملوان ، لوکوموتیوران
میگفتی بخور تا بزرگ بشی
آقا شیره بشی . . . خانوم طلا بشی
و من عادت کردم که هر چیزی را بدون اینکه دوست داشته
باشم قورت بدهم حتی
بغض های نترکیده ام…
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند