خدا..

شادی راهدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند

عشق بورز به آن ها که دلت را شکستند

دعا کن برای آن ها که نفرینت کردند

درخت باش در غم تبرها

بهار شو وبخند!

که خدا هنوز آن بالاست...

تلاطم زندگی...

ماهیان از تلاطم دریا به


 خدا شکایت بردند


و چون دریا آرام شد خود را


 اسیر تور صیادان دیدند …


تلاطم های زندگی از حکمت خداست


پس بخواهیم که دلهایمان


 آرام باشد نه دریای اطرافمان..

زمان...

صبورانه در انتظار زما ن بمان ! هر چیز در زمان خودش اتفاق می افتد.باغبان حتی

اگر باغش را غرق آب کند ،درختان خارج از فصل خود میوه نمی دهند...

طوفان...

گاهی اوقات خدا درها رو می بنده وپنجره ها روقفل می زنه ، زیبا ست اگرفکرکنی

بیرون طوفان میاد و خدا می خواد ازتودرمقابل طوفان حفاظت کنه.

زیباترین عکس...

زیبا ترین عکس ها در اتاق های تاریک ظاهر می شوند،پس هر وقت در قسمت

 تاریک زندگی ات واقع شدی بدان که خدا می خواهد یک تصویر زیبا از تو بسازد.  

زادگاه...

زادگا ه و تاریخ هیچ کس در هیچ نقشه و تقویمی نیست،

چرا که آدمها هر لحظه

در

 قلب کسا نی که دوستشا ن دارند متولد می شوند...

You have to live moment to moment, you

Have to live each moment as if it is the

Last moment. So don’t waste it in

Quarreling, in nagging or in fighting.

Perhaps you will not find the next

Moment even for an apology.

 

از لحظه به لحظه زندگی کردن گريزي نيست.

بايد هر لحظه را چنان زندگی كني كه گوي واپسين لحظه است.

پس وقت را در جدل،گلايه و نزاع تلف نكن.

شايد لحظه بعد حتي براي پوزش طلبي در دست تو نباشد.

نترس از اینکه...

نترس از اینکه عاشق شوی

با دل و جان

عشق خشنود کننده ترین

و زیباترین احساس دنیااست

نترس از دل آزرده شدن

یا اینکه طرف مقابل

به تو عشق نورزد

عشق یعنی...

شاگردی از استاد خود پرسید عشق یعنی چه؟

 
استاد گفت: به گندم زار برو و بلند ترین گندم رو پیدا کن و برای من بیاور ولی توجه کن که هر چه جلو تر می روی دیگر نمی توانی به عقب باز گردی!شاگرد رفت و بعد از مدتی دست خالی بازگشت. استاد از او پرسید چه شد؟ شاگرد گفت: هر چه جلو تر رفتم گندم ها بلند تر می شدند به طمع پیدا کردن بلندترین آنقدر جلو رفتم که دیدم دیگر گندمی نیست. استاد می گوید: عشق یعنی همین

پرنده ...

پرنده گفت: چه بوئي ، چه آفتابي ، آه
بهار آمده است
و من به جستجوي جفت خويش خواهم رفت.

پرنده از لب ايوان پريد
مثل پيامي پريد و رفت
پرنده كوچك بود
پرنده فكر نمي كرد
پرنده روزنامه نمي خواند
پرنده قرض نداشت
پرنده آدمها را نمي شناخت
پرنده روي هوا
و بر فراز چراغهاي خطر
در ارتفاع بي خبري مي پريد
ولحظه هاي آبي را
ديوانه وار تجربه مي كرد

پرنده ، آه ، فقط يك پرنده بود

فروغ فرخزاد

اوضام خوب نیست

بنام...

شده ام مثل لوک خوش شانس...

البته خوش شانسی اش نه.

شده ام مثل یک کابوی تنها که وسط یه بیابان بی انتها که تک توک موجو زنده بزرگی به اسم کاکتوس در آن دیده می شود... و البته خزنده هایی که گه گاه از زیر خاک بیرون می ایند و سرک می کشند و ... باز هم در دل خاک جای می گیرند دارد تنهای تنهای تنها به سمت افق می رود.

جدی میگما...

 

قبلا همیشه عجله داشتم. همیشه احساس میکردم که اگه نجنبم از خودم عقب می فتم. تا صبح با این فکر که دیر شده چند بار از خواب می پریدم . گاهی اونقده زود از خونه میزدم بیرون که هیچ جا باز نبود...

برای صبحونه خوردن وقت نداشتم و به تبع اون اشتها...

می ترسیدم که اگه الان جناب عزرائیل بیاد سراغم به غیر از کار های ناپسند کرده ام چقدر حسرت کارهایی که می تونستم بکنم و نکردم می خورم.

البته تمام این احساس ها برام لذت بخش بود و هست. اینکه برای ثانیه هام هم ارزش قائل بودم و حتی برای تفریح هام هم هدف. اینکه می دونستم چیکار باید بکنم و می دونستم چیکاردارم می کنم. کمتر به حواشی برخورد کنم و همه رو در راه هدف هام بازی بگیرم. و بعد از دور از این باز ی لذت ببرم. البته این بازی بسیار خوب و متعالی بود. و بقیه هم از این کار لذت می بردن...

وقتی که هیچ کس نمی تونه تو رو بفهمه و تو هم زیاد مایل نیستی بخوای توضیح بدی و البته همیشه هستن کسایی که تو رو باور دارن و بهت اطمینان می کنن. و البته تو هم دربرابرشون و در برابر اهدافت احساس مسئولیت می کنی....

اما..

اما این روزا اصلا عجله ندارم. چه در راه خونه و چه در راه کار. و همیشه توی ذهنم صحنه اخر کارتون لوک خوش شانس میاد که داره به سمت غروب میره. و اینبار من بوشفکی هم ندارم تا دنبالم بیاد.....

نه اینکه هدف ها و فکر هام جای یجا موندن یا اشتباه بودن. نه! فقط این وسط یه مشکلی هست. اونم خود من هستم. یعنی تمام این اتفاق ها و کم و کسری ها خود از خود من هست. الان خیلی از زندگی لذت نمی برم و این یعنی یک زندگی سخت و فرسایشی برای خودم و هرکسی که دور و برم هست. مخصوصا خانواده.

بعضی حرف ها رو نباید زد. باید بقیه بفهمن. و تمام این حرف ها رو زدم تا شاید یکی بتونه با کلیدش این مشکل رو حل کنه....

رویا های عاشقانه ام…

تنها تو رو می بینم ،لحظات با تو بودن را و یک زندگی شیرین را !

و آخر سر نیز رویاهای عاشقانه ام را با تو…!

هنوز…

حماقت چیست…؟
این که من…
تو را…
با تمام بدی هایی که در حقم میکنی…!!
هنوز…
دوست دارم

امروز...

امروز تو ۳۰ دقیقه ای که یارو نشسته بود بغل دستم

کف دستش میخارید می گفت پول داره میاد …

گوشش میخارید می گفت  دارن پشتم حرف میزنن …

کفه پاش میخارید می گفت  پول داره میره …

اصلا ۱%به ذهنش نرسید که حموم بره شاید درست شه

مراحل تهیه یک پایان نامه...

مراحل تهیه یک پایان نامه …

۱ – Ctrl + A

2 – Ctrl + C

3 – Ctrl + V

4 – Ctrl + P !!!

دروغگو...

دروغگو آدم بدی نیست ,


چون میداند حقیقت تلخ است ،


لذا باعث اوقات تلخی مردم نمی شود...

اینتر...

ازدکمه  ” اینتر “، رفیق روزهای عصبانیتمان ممنونیم


که زیر بار سخت ترین ضربات دست ما، صداش در نمیاد...

قانون...

یه قانونی هست که میگه:


همیشه اونی که تو خیالته


بیخیالته...

شیخ و عرب..

شیخ و مریدان در بیابان عربی را سوار شتری بدیدند شیخ جهت اسکل نمودن وی از

او پرسید: ایا این شتر است؟

مرد عرب کمی سرخ و کبود شد و در جا در گذشت

همه ی مریدان وی حیران گشتند و از شیخ علت را جویا شدند.

شیخ فرمود:همانا جهت تلفظ پ نه پ بر خود فشار اورد و هلاک شد!!!

این روزا بهت خیلی احتیاج دارم نگام کن منم ادمم

خــــداونــدا خــــداونــدا
قــــرارم بــــاش و یــــارم بـــــــاش
جهــــان تــــاریــکی مــــحض است
میــ ‌ترسم
کــــنارم بـــــــــاش ....