بنام...

شده ام مثل لوک خوش شانس...

البته خوش شانسی اش نه.

شده ام مثل یک کابوی تنها که وسط یه بیابان بی انتها که تک توک موجو زنده بزرگی به اسم کاکتوس در آن دیده می شود... و البته خزنده هایی که گه گاه از زیر خاک بیرون می ایند و سرک می کشند و ... باز هم در دل خاک جای می گیرند دارد تنهای تنهای تنها به سمت افق می رود.

جدی میگما...

 

قبلا همیشه عجله داشتم. همیشه احساس میکردم که اگه نجنبم از خودم عقب می فتم. تا صبح با این فکر که دیر شده چند بار از خواب می پریدم . گاهی اونقده زود از خونه میزدم بیرون که هیچ جا باز نبود...

برای صبحونه خوردن وقت نداشتم و به تبع اون اشتها...

می ترسیدم که اگه الان جناب عزرائیل بیاد سراغم به غیر از کار های ناپسند کرده ام چقدر حسرت کارهایی که می تونستم بکنم و نکردم می خورم.

البته تمام این احساس ها برام لذت بخش بود و هست. اینکه برای ثانیه هام هم ارزش قائل بودم و حتی برای تفریح هام هم هدف. اینکه می دونستم چیکار باید بکنم و می دونستم چیکاردارم می کنم. کمتر به حواشی برخورد کنم و همه رو در راه هدف هام بازی بگیرم. و بعد از دور از این باز ی لذت ببرم. البته این بازی بسیار خوب و متعالی بود. و بقیه هم از این کار لذت می بردن...

وقتی که هیچ کس نمی تونه تو رو بفهمه و تو هم زیاد مایل نیستی بخوای توضیح بدی و البته همیشه هستن کسایی که تو رو باور دارن و بهت اطمینان می کنن. و البته تو هم دربرابرشون و در برابر اهدافت احساس مسئولیت می کنی....

اما..

اما این روزا اصلا عجله ندارم. چه در راه خونه و چه در راه کار. و همیشه توی ذهنم صحنه اخر کارتون لوک خوش شانس میاد که داره به سمت غروب میره. و اینبار من بوشفکی هم ندارم تا دنبالم بیاد.....

نه اینکه هدف ها و فکر هام جای یجا موندن یا اشتباه بودن. نه! فقط این وسط یه مشکلی هست. اونم خود من هستم. یعنی تمام این اتفاق ها و کم و کسری ها خود از خود من هست. الان خیلی از زندگی لذت نمی برم و این یعنی یک زندگی سخت و فرسایشی برای خودم و هرکسی که دور و برم هست. مخصوصا خانواده.

بعضی حرف ها رو نباید زد. باید بقیه بفهمن. و تمام این حرف ها رو زدم تا شاید یکی بتونه با کلیدش این مشکل رو حل کنه....