عشق یعنی...
شاگردی از استاد خود پرسید عشق یعنی چه؟
استاد گفت: به گندم زار برو و بلند ترین گندم رو پیدا کن و برای من بیاور ولی توجه کن که هر چه جلو تر می روی دیگر نمی توانی به عقب باز گردی!شاگرد رفت و بعد از مدتی دست خالی بازگشت. استاد از او پرسید چه شد؟ شاگرد گفت: هر چه جلو تر رفتم گندم ها بلند تر می شدند به طمع پیدا کردن بلندترین آنقدر جلو رفتم که دیدم دیگر گندمی نیست. استاد می گوید: عشق یعنی همین
استاد گفت: به گندم زار برو و بلند ترین گندم رو پیدا کن و برای من بیاور ولی توجه کن که هر چه جلو تر می روی دیگر نمی توانی به عقب باز گردی!شاگرد رفت و بعد از مدتی دست خالی بازگشت. استاد از او پرسید چه شد؟ شاگرد گفت: هر چه جلو تر رفتم گندم ها بلند تر می شدند به طمع پیدا کردن بلندترین آنقدر جلو رفتم که دیدم دیگر گندمی نیست. استاد می گوید: عشق یعنی همین
+ نوشته شده در سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۱ ساعت توسط tanha
|
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند