بگـــــ ذار بگويند خســـ يسم...(!)
مـــ ن دوســـ تت دارم هايم را...
الـــ كي خرج نميكنم(!)
جز براي مـــ هرباني خودت(!)
بگـــــ ذار بگويند خســـ يسم...(!)
مـــ ن دوســـ تت دارم هايم را...
الـــ كي خرج نميكنم(!)
جز براي مـــ هرباني خودت(!)
ايــــ ن روز ها....
بيشتــــر از هر زمانـــ ي....
+ دوســت دارم خـــــ ودم باشم(!)
ديگر نه حرص به دست آوردن را دارم...
+ و نه هراس از دست دادن را....
هر كس مرا ميخواهد به خاطر خودم بخواهد(!)
+ دلم هواي خودم را كرده است!!!!!
....هـــــ مين....
آرامشت
چقدر آرامم می کند !!
آنقدرها هم سخت نیست دیدنِ ذره بینی که همه برایِ دیدنِ تو بدست گرفته اند !
باورِ اینکه همه به تو بی اعتمادند و بد دل !
آنقدرها هم یاد گرفتنِ گذشتن از تمامِ داشته ات سخت نیست !
اینکه آرام باشی !
ساکت !
باور کن آنقدرها هم سخت نیست خودت به شانه ات بزنی و یک لبخندِ تلخ و ترکیدنِ بغضِ تنهایی !
خیلی هم سخت نیست اینکه تمامِ آنچه نداری را هم از تو بخواهند و تو از آن هم بگذری !
تنها یکبار
فقط یکبار اگر باورت به خودت شکست ،
اگر به نفست بی اعتماد شدی ،
اگر دیدی نمی توانی !
می دهی همه آنچه که نداری !
تا بگذرند از تو
تا شاید دیگر محو شوی در ذهنِ ذره بینشان !
از آن به بعد هر روز سکوتت عمیق تر میشود و زهر خندت غمگینتر !
تنها راهِ ممکن ،
رفتن است و دل از همه جز "عشقت" کندن است
که شاید به عشقِ دوست داشتنش ،
به امیدِ خواستنش لحظه ای به آرامی نفس کشیدی
در یک جایِ دورِ دور در خلوتِ سینه اش ،
بی دغدغه بی صدا ساکتِ ساکت
آنجا که فقط تو هستی و او . . .
beham nemiresim
ama
behtarin gharibeat mimanam
ke to ra hamishe dost khahad dasht
tanha
قاصدک من
من سالهاست کنار پنجره چوبی اتاقم
کنار گلدان شمعدانی کوچکم
کنار ترانه های خاکستری ام
به انتظار آمدنت نشسته ام
چه شکوهی ، چه بی کرانگی پر آهنگی است انتظار ...
من سالهاست ساکن این کلبه کوچکم در این جنگل پر هیاهو ...
و هنگامه هر باران تن خسته ام را میزبان قطره های با شکوهش میکنم .
نم نم باران لباس خاک گرفته ام را با عطر تازه ای آشنا می کند .
من ِِ آغشته با خاک پیر را به جوانی می کشد ...
از ترانهی خویش پرم میکند ... پر ...
من ِِ خالی و تجربه پر شدن ؟
قاصدک من ...
من همیشه ، هر لحظه کنار این پنجره چوبی آمدنت را به انتظار نشسته ام ...
کی می آیی ؟
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم
تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست ...
تا بدانی نبودنت آزارم می دهد ...
لمس کن نوشته هایی را که لمس ناشدنیست و عریان ...
که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد
لمس کن گونه هایم را که خیس اشک است و پُر شیار ...
لمس کن لحظه هایم را ...
تویی که می دانی من چگونه عاشقت هستم
لمس کن این با تو نبودن ها را
لمس کن ...
وقتی عاشقش شدم که دیدم
هیچوقت دلمو نشکست
هیچوقت بهم نه نگفت
همیشه در جواب بچه بازیهام
خندید و گفت: عاشق همین کاراتم...
گاهی تو …
گاهی یاد تو …
گاهی هم غم تو …
آخر این “تو” کار مرا تمام می کند !
غمگینترین لحن
در گلوی بغض گرفتۀ من است
کمی مرا گوش بده . . .
من هم خسته میشوم
از روزهایی که فقط هستند تا شب شود !
به شب میرسند تا دوباره صبح شوند !
برمی دارم خیالت را تا انتهای کوچه ای به نامِ تو !
از خیابانی شبیهِ بهار !
می روم
با تو میخوانم
حرفی
نگاهی
رویایی
همین که بدانم هستی کافیست
پُشت و پناهِ همه دلواپسی هایم
گریه هایم
تو از آن دور به دورترین نقطه از دیدت نگاه کن
مرا میبینی
نگاهِ من اینجا این دور همیشه منتظرِ توست . . .
به کبریت نیازی نیست…
سیگارم را بر لبم میگذارم و به دردهایم فکر میکنم…
“خودش آتش میگیرد”
دلم ...
لک زده برای یک عاشقانه ی آرام
که مرا بنشانی.بر روی پاهایت
بگذاری گله کنم از همه
این کابوسهایی که چشم تو را دور دیده اند
دلتنگی را بهانه کنم
سرم را پنهان کنم در گودی گلویت
تمام ریه ام را پر کنم از عطر مردانه ات...
تا کِی قراره نباشی
تا کِی به فنجانِ سرد شدۀ چاییت خیره شوم ؟
تو که نیستی برای کی ناز کنم ؟
روی شانۀ کی بغض کنم ؟
با گرمای بازوی کی آرام بخوابم ؟
برای کی با خنده و ناز حرف بزنم ؟
برای کی از غصه هایم بگویم ؟
بگویم چقدر وقتی نیستی دلتنگم و حس و حالِ زندگی ندارم حتا یک سلام کردنِ ساده حتا ثانیه ای خوابِ راحت :|
اینکه وقتی نیستی اگه ذوق کردم به کی بگم ؟
واسه کی جیغ بزنم و برقصم ؟
تو تا کِی باید کنارم نباشی ؟
تا کِی باید دق کنیم از تنهایی ؟
تا کِی پیــــــــــــــــــر شویم ؟
این لوازم آرایش و عطری که تو دوست داری تا کِی باید اینجا دست نخورده بماند ؟
تا کِی موهام را باز نگذارم ؟
وقتی نیستی موهایم را بو بکشی و نوازش کنی برای کی باز بگذارمشان ؟
تا کِی به دو رو برم با غم نگاه کنم و همه را ببینم جز تو را که میخواهم ؟
تو فقط بگو تا کِی
فقط بگو تا کِی تنهایی قرارِ عاشقیست . . .
بابا ....میدونی کجای دنیا ایــستادی؟
_ : نه...کجا وایسادم ؟!
منم نمیدونم...فقط میدونم جات رو نمیشه هیچ جوری پر کرد....
چقـــدر سنگين كام مي گيري ..!
گم كردن خاطراتي كه پي اش ميگردي تقصير ريه هاي تو نيست !
دود كن كساني كه باعث سنگيني كام سيگارت شده اند...
آنها لياقت آن خاطرات را ندارند ..
حالِ مرا هیچکس
جز
آن کلاغ که هیچوقت به خانه اش نرسید
درک نخواهد کرد ...
مردمانی هستند که میخواهند بدانند تـــــــــــــــــــــــــــــ
هست
به تو میگویند: بس کن ....انرژی منفی نفرست...
دلیل مسخره ای داری....
اینجاست که سکوت معنا پیدا میکند ♥