آنقدرها هم سخت نیست دیدنِ ذره بینی که همه برایِ دیدنِ تو بدست گرفته اند !
باورِ اینکه همه به تو بی اعتمادند و بد دل !
آنقدرها هم یاد گرفتنِ گذشتن از تمامِ داشته ات سخت نیست !
اینکه آرام باشی !
ساکت !
باور کن آنقدرها هم سخت نیست خودت به شانه ات بزنی و یک لبخندِ تلخ و ترکیدنِ بغضِ تنهایی !
خیلی هم سخت نیست اینکه تمامِ آنچه نداری را هم از تو بخواهند و تو از آن هم بگذری !
تنها یکبار
فقط یکبار اگر باورت به خودت شکست ،
اگر به نفست بی اعتماد شدی ،
اگر دیدی نمی توانی !
می دهی همه آنچه که نداری !
تا بگذرند از تو
تا شاید دیگر محو شوی در ذهنِ ذره بینشان !
از آن به بعد هر روز سکوتت عمیق تر میشود و زهر خندت غمگینتر !
تنها راهِ ممکن ،
رفتن است و دل از همه جز "عشقت" کندن است
که شاید به عشقِ دوست داشتنش ،
به امیدِ خواستنش لحظه ای به آرامی نفس کشیدی
در یک جایِ دورِ دور در خلوتِ سینه اش ،
بی دغدغه بی صدا ساکتِ ساکت
آنجا که فقط تو هستی و او . . .
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم فروردین ۱۳۹۲ ساعت توسط tanha
|
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند