واقعیت این است که
من زنیم که نه یک کمد پُر از کفشهای پاشنه دارِ ده سانتی دارم
نه پیراهنهای شبِ آنچنانی
نه لباسهای مارکدار و گران
نه دکُلته های سکسی
نه کیفهای لوییس ویتون
راستش را اگر بخواهی
من عاشقِ جین و تی شرت و تاپهایِ رنگیِ دخترانه ام
آل استاری بپوشم و هندزفری در گوش بگذارم و پیاده روی کنم غرق در افکارم
من پیراهنهای دخترانه ای که شاید دیگر به تنِ کسی نبینی
با گلهایِ ریزِ یاس را خیلی دوست دارم
شاید اسپُرت بودن سالهاست از مُد اُفتاده است
ولی من همان دخترِ آن دورانم
دروغ نگویم تا به حال
رنگِ پارتی هایِ پر سر و صدای شبانه را ندیده ام
اما تا دلت بخواهد
شبها بیخوابی کشیده ام و آرام آرام با خدا حرف زده ام
بس که برایش حرف زده ام
گاهی خسته شده و زودتر از من خوابش بُرده
ولی من فردا شب باز برایش حرف زده ام و
او باز خوابش بُرده
من گاهی با صدای بلند هم میخندم
گاهی هم بغضم که بگیرد چشمانم بلند بلند اشک میریزند
من از اینکه صدایِ بلندِ خنده ام را کوچه ها بشنوند نمیترسم
از اینکه موهایم را به باد بسپارم نمیهراسم
من گاهی حتا بی کلاس ترین دخترِ روی زمینم
و شاید اصلا حواسم نبوده
شالِ سرم ساده ترین شالِ روز است
راستش را بخواهی
من همینم و ساده بودنم را به همین سادگی دوست دارم و
ساده خواهم ماند
بیخیالِ پاشنه هایِ کفشِ دخترانِ سرزمینم که روز به روز بلندتر میشود و
کتانی پوشی مثلِ من هر روز کوتاهتر!
من سادگیم را به هیچ حس و مُدی نخواهم فروخت . . .


تجسم کن
کنارت باشد
شب قبل از خواب
نگاهش کنی
تا مطمئن شوی که هست
که می ماند
که صبح که بیدار شوی هم هنوز هست !
که خواب نیست
که حقیقت دارد بودنش !
فکرش را بکن
نگرانیت را بفهمد
نگاهت کند
ببوسدت
نزدیکتر شود
طوری که نفسش صورتت را گرم کند
بگوید:
بخواب عروسکم
بخواب نفسم
من تا همیشه کنارتم
بخواب که
فردا خیلی کار داریـــــــــــــــم !
و این یعنی خودِ زندگی
یعنی
تمامِ آنچه من نـــــــــــدارم . . .:|


سکوتِ تلخت به احساسِ من بود !
میشنیدم !
چه بلند با دیگران میخندیدی !


گاهی دست (خودم) را می گیرم،
می برم هوا خوری
(یاد) تو هم که همه جا با من است
(تنهایی) هم که پا به پایم می دود.....
می بینی؟
وقتی که نیستی هم جمعمان جمع است


هی با توام …
کمی مراقب یادت باش تو که نیستی
بی اجازه ات میاید در افکارم شلوغ می کنند
وقتی نیستی یادت را هم نمی خاهم …


وقتی که وارد یه رابطه که میشی..
الکـــی امیدوارش نکن
الکـــی دلخوشش نکن
الکـــی بش نگو رسیدی زنگ بزن
الکـــی اسمشو صدا نکن که طرف بگه جووووونم
الکـــی هی نگو عشقِ مــن رندگیِ من

اون داره حرفاتو باور میکنه
لعنتـــــــــــــــــــی وقتی میری داغون میشه داغـــــــــــــــــــــون


عشق و دوست داشتنی که
از روی چشم و ابرو باشد
به پلک زدنی از چشمانش میُفتد
کسی که عاشقِ اندامِ جذابت شد
عاشقِ اندام دیگری هم میشود!
همیشه زیباترین پیراهنها هم جایی جز آویزان ماندن گوشۀ کُمُد را ندارند
هر چه بر صورتت بیشتر بمالی
در آخرش با آبِ بیشتری پاک میشود!
تو میمانی و یک صورتِ غریب که عاشقی ندارد!
یک دلقکِ پاک شده دیگر دلقک نیست!
آنکه قبل از دلقک شدن عاشقش شد ماندگارست
تو خودت باش
ساده باش
بخند
پلک بزن
بگذار به همان رنگِ لبخندت دوستت داشته باشد
نه به رنگِ رژِ لبت بانو !
نگاهش کن با عشق
امان بده خطِ نگاهت را عاشق شود نه خطِ چشمت را
به دلت بسپار
اگر آمد
مستِ بویِ خوشِ مهربانیت شود نه عطرِ شانلت !
خودت باش
ساده باشی زیباتری
شاید روزی برسد
حس و حالِ آرایش نداشته باشی
جوری باش که همیشه خواهانت باشد نه فقط گاهی که خوشرنگتری!
بانویِ ساده ای باش
باز هم میگویم
ساده باشی
زیباتــــــــــــری . . .


روزهای سختی رو میگذرونم !!!
وقتی که نیستی همه چیز تنگ میشود
نفسم
دنیایم
دلم !.....


یه وقتایی هم هست دلت میخواد خفه شی !
هیچی نگی !
فقط گوشات بشنوه !
بهت بگه دوست دارم زیاد !
بهت بگه همه عمرمی !
بهت بگه دلم برات تنگ شده !
خیلی خیلی تنگ شده !
حتا بیشتر از تــــــــــــــــــــو . . .


یه وقتایی هم هست
از بس دلتنگی کشیدی بی حس شدی
نشستی یک گوشه و تکیه دادی به دیوار و دنبالِ هیچ میگردی برای فکر کردن
سیگاری میکشی بدونِ اینکه دودش را احساس کنی
چایی میریزی هــــــــــــی برای خودت مینوشی بدونِ اینکه طعمش رو بفهمی
احساس می کنی یک مرگیت شده ولی نمیدونی چی ؟
هر چه هی دنبالِ دلیل میگردی هیچی پیدا نمیکنی
کلافگی خسته ات میکند تنها کاری که میکنی این است که جایت را عوض کنی
از کنارِ دیوار نهایت روی کاناپه دراز میکشی
دوباره سیگار دوباره نگاه به دورو برت بی هیچ احساسی
آهنگهای روانی کنندۀ پی ام سی
جا سیگاری ای که دیگر جایی برای خاموش کردنِ سیگارت ندارد
دستی که از یک جا موندن بی حس شده
یک لحظه دقیقا همان لحظه که بیشتر از همیشه نمیخواهی به دلتنگیت فکر کنی
قلبت چنان منقبض میشود
چنان سوزشی رگهای تنت را میگیرد که نا خود آگاه دستت را روی قلبت میگذاری
اشکهای بی اختیار پهنایِ صورتت را میگیرد
هق هقی که همه سکوتت را صدا میکند
ترکیدنِ بغضی که نگرانِ اوجش بودی
دستانت پیراهنت را جایِ قلبت بی اختیار مچاله کرده و
دَوَرانی که سرت را گرفته
دلتنگی دلتنگ
کنارت احساسش میکنی
با اشک نگاهش می کنی
بغضت چه صدا دار گریه میکند!
صورتِ ماهش به رویت میخندد
می خندی
عجیبی خیلی عجیب !
وقتی با یک دنیا اشک میخندی
با او حرف می زنی
تو کجایی؟
چقدر دلم میخواهدت
می خندی بینِ اشکهایت می خندی
سیگاری روشن میکنی
چایی ات را تا ته سَر می کشی
اشکهایت را پاک می کنی
منم و همین زندگیِ لعنتی
منم اون زن که تحملش تمام شده
منم زنی صبور
شاید هم همان سنگِ صبور به دلم به غمم به دردم
از جایم بلند میشوم
باید روی پا ایستاد باید انتظار کشید باید نفسی حبس کرد
باید به عشقش نفس کشید . . .

نامم را پاک کنی، یادم را چه می کنی؟یادم را پاک کنی، عشقم را چه می کنی؟اصلا همه را پاک کن
هرآنچه از من داری...از من که چیزی کم نمی شود...
فقط بگو با وجدانت چه می کنی؟
شاید...
نکند آن را هم پاک کرده ای؟
نه....شدنی نیست!
نمی توانی آنچه را نداشتی پاک کنی...


هر بار شـــــــروع ميکنم و هنوز به جملـــــه ي دوم نرسيده، پشيمان ميشوم.........
فکر ميکنم که چه فايـــــــــــده؟!!!
اين روزها که توضيـــــــــــح دادني نيست.........
چه جــــــور ميشود گفت؟!!
اصلا ميشود گفت؟!!!
و فکر ميکنم که بگذار بگذرد...........
بگذار همین جوري در سکـــــــــــوت بگذرد........!


چقـدر از دیـدی گفتـم ها متـنفـرم
چقـدر از بهـت گفتـه بـودمـها خستـه ام
دلـم کمـی نـوازش میخواهـد نـوازش کسـی کـه بگویـد...کـه بگـوید...
اصــــــن هیــچ چیــز نگــویــد ! فقـط باشــد


نمیدونم چرا هنوز یاد تو می افتم که با هر قطره ی اشکت منم مثل تو آشفتم
نمیدونم چرا منم مثل تو بیتابم شبایی که تو بیداری به یاد تو نمیخوابم


فاجعه بود
آن زمان که
نگاهت همه را میدید بجز من
حواست به همه بود
به چشمانشان
لبانشان
نگاهشان
لباسشان
به تمامِ زنانِ همسایه
غریبه
زنانِ فیسبوک
دنیایِ اینترنت
بیلبوردِ خیابان
تبلیغاتِ زنانه
به زنانِ کرۀ مریخ
به آسمان
الا من و نگاهم و سکوتم!
حواست به تق تقِ کفش هایِ پاشنه بلندِ زنانِ روسپی
چراغهای قرمز !
الا به من و صدایِ سکوتم!
دلتنگِ هرزه ها میشدی
من آب میشدم
خنده هایِ بلندت تا آخرِ دنیا میرفت
دادت اما
خانۀ کوچکمان را میلرزاند
فاجعه بود
وقتی به کوچکترین نیم نگاهی آرام میگرفتم و
ساختمانِ عشقی در دلم بنا میکردم
تو زیادی شده بودی و من پر و بالت میدادم
من عبورِ تلخِ خود را در آینۀ اتاقمان میدیدم
لجنِ به هرز نشستۀ وجودت را بو میکشیدم
من از آن آدمها بودم که جان میدادم برای عاشقی
یادت هست؟
آمده بودم تا عاشق بمانی
که بمانم
چه شد که
سرد شد دستانم
تنها شد دلم
داغ شد چشمانم
دوستشان داشتی؟
آنان که پیچکِ هرزۀ خوابِ ما بودند
فاحشگان عزیزت بودند؟
بودنشان برایت آرامش داشت؟
خنده هایِ از جنسِ آوارشان دلنشینت بود؟
خب مرد بودی میگفتی لامصب
میگفتی هرزه ها را دوست داری
منم میفهمیدم مرا نمیخواهی و
زودتـــــــــــــــــــر میرفتم
خیلی زودتـــــــــــــــــر . . .


دلم میخواهد
یکی از همین روزهای دلتنگی
کتانی ام را بپوشم
بدوم
فرار کنم
گم شوم
نباشم
دور شوم
حتا دورتر از این فاصله ها
گم تر از این بی خوابی ها
تلخ تر از دلتنگی ها
پیدا نشوم
دنبالم بیایی
فریادم بزنی
دنیا را زیر و رو کنی
پیدایم کنی
به آغوشم بکشی
و نگاهی کنی مرا
تا آرام آرام
باور کنم که
تـــــــــــــو
"" همه عشق و زندگیم ""
برایِ
خودِ خودِ خودِ خودم
دنبالم آمدی
مرا خواستی
نبودنم را فهمیدی
دلتنگم شدی
شک ندارم