فاجعه بود
آن زمان که
نگاهت همه را میدید بجز من
حواست به همه بود
به چشمانشان
لبانشان
نگاهشان
لباسشان
به تمامِ زنانِ همسایه
غریبه
زنانِ فیسبوک
دنیایِ اینترنت
بیلبوردِ خیابان
تبلیغاتِ زنانه
به زنانِ کرۀ مریخ
به آسمان
الا من و نگاهم و سکوتم!
حواست به تق تقِ کفش هایِ پاشنه بلندِ زنانِ روسپی
چراغهای قرمز !
الا به من و صدایِ سکوتم!
دلتنگِ هرزه ها میشدی
من آب میشدم
خنده هایِ بلندت تا آخرِ دنیا میرفت
دادت اما
خانۀ کوچکمان را میلرزاند
فاجعه بود
وقتی به کوچکترین نیم نگاهی آرام میگرفتم و
ساختمانِ عشقی در دلم بنا میکردم
تو زیادی شده بودی و من پر و بالت میدادم
من عبورِ تلخِ خود را در آینۀ اتاقمان میدیدم
لجنِ به هرز نشستۀ وجودت را بو میکشیدم
من از آن آدمها بودم که جان میدادم برای عاشقی
یادت هست؟
آمده بودم تا عاشق بمانی
که بمانم
چه شد که
سرد شد دستانم
تنها شد دلم
داغ شد چشمانم
دوستشان داشتی؟
آنان که پیچکِ هرزۀ خوابِ ما بودند
فاحشگان عزیزت بودند؟
بودنشان برایت آرامش داشت؟
خنده هایِ از جنسِ آوارشان دلنشینت بود؟
خب مرد بودی میگفتی لامصب
میگفتی هرزه ها را دوست داری
منم میفهمیدم مرا نمیخواهی و
زودتـــــــــــــــــــر میرفتم
خیلی زودتـــــــــــــــــر . . .