یه وقتایی هم هست
از بس دلتنگی کشیدی بی حس شدی
نشستی یک گوشه و تکیه دادی به دیوار و دنبالِ هیچ میگردی برای فکر کردن
سیگاری میکشی بدونِ اینکه دودش را احساس کنی
چایی میریزی هــــــــــــی برای خودت مینوشی بدونِ اینکه طعمش رو بفهمی
احساس می کنی یک مرگیت شده ولی نمیدونی چی ؟
هر چه هی دنبالِ دلیل میگردی هیچی پیدا نمیکنی
کلافگی خسته ات میکند تنها کاری که میکنی این است که جایت را عوض کنی
از کنارِ دیوار نهایت روی کاناپه دراز میکشی
دوباره سیگار دوباره نگاه به دورو برت بی هیچ احساسی
آهنگهای روانی کنندۀ پی ام سی
جا سیگاری ای که دیگر جایی برای خاموش کردنِ سیگارت ندارد
دستی که از یک جا موندن بی حس شده
یک لحظه دقیقا همان لحظه که بیشتر از همیشه نمیخواهی به دلتنگیت فکر کنی
قلبت چنان منقبض میشود
چنان سوزشی رگهای تنت را میگیرد که نا خود آگاه دستت را روی قلبت میگذاری
اشکهای بی اختیار پهنایِ صورتت را میگیرد
هق هقی که همه سکوتت را صدا میکند
ترکیدنِ بغضی که نگرانِ اوجش بودی
دستانت پیراهنت را جایِ قلبت بی اختیار مچاله کرده و
دَوَرانی که سرت را گرفته
دلتنگی دلتنگ
کنارت احساسش میکنی
با اشک نگاهش می کنی
بغضت چه صدا دار گریه میکند!
صورتِ ماهش به رویت میخندد
می خندی
عجیبی خیلی عجیب !
وقتی با یک دنیا اشک میخندی
با او حرف می زنی
تو کجایی؟
چقدر دلم میخواهدت
می خندی بینِ اشکهایت می خندی
سیگاری روشن میکنی
چایی ات را تا ته سَر می کشی
اشکهایت را پاک می کنی
منم و همین زندگیِ لعنتی
منم اون زن که تحملش تمام شده
منم زنی صبور
شاید هم همان سنگِ صبور به دلم به غمم به دردم
از جایم بلند میشوم
باید روی پا ایستاد باید انتظار کشید باید نفسی حبس کرد
باید به عشقش نفس کشید . . .