بـی روُحـم... کـسـی دَر مَــن نـمـآزِ مـَیــِـتـــ میخوآند
دلـ نوشــت : وقتــی اُسطــو رَ تــ جــلوت از گــریــه به هــق هــق میــوفتــه و دیگــه اَشکــت نمــیاد...
تــویــی کــه اشکـِـت دَم مـَـشکـِـت بود ... الــانه کـِـه میــفهمــی چــه سَنگــی شدی...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم مهر ۱۳۹۲ ساعت توسط tanha
|
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند