از بچگی از قایم موشک بازی بیزار بودم...
دلم میخواست کنار هم آرام بنشینیم و مهمان بازی کنیم..من چای و غذا بیاورم
و تو نوش جان کنی
دلم میخواست سوار تابی که پدرم بسته بود به درخت توت وسط حیات بشوم
و بالا بروم... بالا و بالاتر... دلم میخواست پرواز کنم...
یادش بخیر روزهای سادگی...
ساعتها با حیوانهایم حرف می زدم...
بی آنکه نه من خسته شوم از حرف زدن و نوازش کردنشان...نه آنها از گوش کردن...
اکنون که تو... خسته ای...خسته از حرفها و نوازش ها و عاشقانه ها...
خسته ای از گریه ها و خواهش های من
و من خسته ام از سیگار های پیاپی که از وقتی بزرگ شدم کشیدم...
من خسته ام از خانم بودن...
از اینکه چشم آقاها به دنبال برجستگی های تنم فرو میرود
از اینکه مرد رویاهایم را گل و علف از من گرفت...
از اینکه مجبورن زن باشم خسته ام...
که حتی وقتی مردانه سیگاری روشن کنم..
لفظ خراب از افکار گند زده شان جاری میشود بر زبان دو شاخه مار گونه شان...
مهم نیست...
من خسته ام از تحمل زنانگی ام...
بیا مردانه سیگاری روشن کنیم...