گاهی پر از تمنا می شوی...
گاهی تمام ذهنت یک تمنا می شود...
گاهی کمی بیشتر از خیلی خیلی می خواهی...
گاهی همه ی وجودت...نفست...نگاهت....خیالت...گاهی همه ی تو می شود...
و این را فقط خودت می دانی...و فقط خدای خودت...هیچ جوره اثبات شدنی نیست...
فقط خودت ایمان داری که همه ی هستی ات شده...چه کسی باور کند...چه نکند...به درک...
گاهی دلت لک می زند برای صدایش...برای نگاهش...برای همان حس حضورش...
هیچ رقمی ارام نمی شوی...هیچ نصیحتی هم تو هرگز نمی شنوی...
فقط می دانی...که نمی دانی اش...اما می خواهی اش...لعنتی...می خواهی اش...
و این جاست که تو می شنوی : ...
" من کس دیگه ای رو دوست دارم...و حالا دیگه خفه شو...برو به جهنم... "
و تو بهت می کنی...تمام سکته های عالم و ادم را می کنی...
و تو حرفی نمی زنی...و تو هیچ چیز نمی گویی...
سیگارت را روشن می کنی...بغضت را می خوری...سرت را میان زانوانت می گیری...
و فقط برایش می نویسی : ...
" قلبم شکست...خدافظ... "
گاهی تمام ذهنت یک تمنا می شود...
گاهی کمی بیشتر از خیلی خیلی می خواهی...
گاهی همه ی وجودت...نفست...نگاهت....خیالت...گاهی همه ی تو می شود...
و این را فقط خودت می دانی...و فقط خدای خودت...هیچ جوره اثبات شدنی نیست...
فقط خودت ایمان داری که همه ی هستی ات شده...چه کسی باور کند...چه نکند...به درک...
گاهی دلت لک می زند برای صدایش...برای نگاهش...برای همان حس حضورش...
هیچ رقمی ارام نمی شوی...هیچ نصیحتی هم تو هرگز نمی شنوی...
فقط می دانی...که نمی دانی اش...اما می خواهی اش...لعنتی...می خواهی اش...
و این جاست که تو می شنوی : ...
" من کس دیگه ای رو دوست دارم...و حالا دیگه خفه شو...برو به جهنم... "
و تو بهت می کنی...تمام سکته های عالم و ادم را می کنی...
و تو حرفی نمی زنی...و تو هیچ چیز نمی گویی...
سیگارت را روشن می کنی...بغضت را می خوری...سرت را میان زانوانت می گیری...
و فقط برایش می نویسی : ...
" قلبم شکست...خدافظ... "
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت توسط tanha
|
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند