خدایا
دقیقا به کدام جایِ روزگارت بَر می خورد اگر کسی که آمده است دیگر نرود ؟
همان یک نفر که تنها کَسِ این روزهایِ تنهایی ست
همان که در دریا خانه دارد
دور از همه
همان که مثلِ هیچکس نیست !
به کجایِ دنیایت بر می خورد اگر اینبار همه دنیا را بر سرم خراب نکنی ؟
می خواهم عاطفۀ له شده زندگیم را احیا کنم
چهار چوبِ درماندگیم را مهندسی کنم !
می خواهم برای کابوسهای خیانتش زبان در بیاورم !
می خواهم برای اشک هایی که قرار است بریزند منطق بیاورم که دیگر نریزند!
می خواهم صدایِ خنده هایمان گوشِ فلک را پُر کند !
دستی برسان
این شک و ترس را از دلمان بِرُبا
یک قدم تا سیگاری دو نفره باقیست
یک رویا تا نهایتِ داشتنش مانده !
ما را
از این رویا جدا نکن !
مدتهاست لک زده شده ایم از قهقه های بی دلیل !
خنده های دوتایی !
دستی بینداز دورِ گردنمان
با ما دوست باش خدا !
دلِ تنهایِ ما یتیم تر از این حرفهاست . . .