کمی برایم بگو
کمی صدایم کن
سرِ پُر دردِ این حرف را باز کُن
دهـــــانِ این سکوتِ لامصب را گِل بگیر
بیا بیا
جایِ تو جایِ خداست
همین جا
کنارِ گردنم
بخواب
همان جا که از همه چیز به من نزدیک تر است
بیا و نزدیکترینم باش
می خواهم سُجدۀ شُکر به حکمِ بودنت به جا بیاورم
می خواهم نگاهِ مهرت را درک کنم
من از محکوم شدن
به سپَری شدن
به آغشته شدن در خاطرات خسته ام
تو بگو
فقط بگو
کجا باورم می کنی
این بی صدایی لبانت درد دارد و این همه تحملِ درد از من بعید !
نشسته ام پُشت به پشتِ حافظه ای که تو را به یاد می آورد
من از این حافظه های خسته ویرانم
بیا و لمسِ نگاهم باش از نزدیک ،دُرُست روی رگِ گردنم
همانجا که ضربانش به تمامِ تو بستگی دارد . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت توسط tanha
|
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند