کاش همین لحظه می خواندی مرا
میدیدی مرا
میترسم باورت نشود
اگر بگویمت
چقدر دوستت دارم و به همان اندازه از خودم تنفر دارم
کاش همین لحظه می خواندی ام که چگونه بغض را میخندم
چگونه درد را می خوابانم
که چگونه اشک را نم نمِ بهاری می نامم
من بهار عاشقت شدم ولی بهاری ندیدم
هر چه دیدم زمستان بود و تنهایی های تکراری
کاش همین الان می خواندی ام شاید می فهمیدی
این شعر نیست که می گوید
کنارِ تو بودن ولی تو را نداشتن درد است !
درد . . .
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم فروردین ۱۳۹۲ ساعت توسط tanha
|
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند