آدم بدیم... یه وختایی کلا گندترینم... فکر کنم همیشه بودم و خودم خبر نداشتم... دوست ندارم حرف بزنم اصلا اگه بزنم یا بنویسم مگه درست میشه؟ میشه؟ نه نمیشه... من خودم فهمیدم که آدمی هستم غیر قابل تحمل... فقط از جایگاهم خسته ام .. از خودم از صدام از همه چیز که بنام من هست خسته ام خسته و خسته .. فکر کنم میشه و شده... دیگه حرف نمیزنم... سکوتم چه عمیق شده مثل عمق یک چاه که انتها نداره.!!

حرفی نمیزنم..چیزی نمیگم...چون فایده نداره سه چهار ماه سکوت کردم و هر روز یه چیزه جدید می بینم..پس بگم که بدتر بشه..بزار همینجوری بمانه تا به دردش جون بدم.... فقط بدونید که من از خودمممم خود خودم خسته ام!!

کاش زودتر جام عوض بشه... عوض بشه!! شبا اینقدر بی تاب و چشم خیس می خوابم که فقط ذکر گفتن آرومم می کنه!! تا صب ذکر میگم تا آروم بشم... حذف کردم خودممم!!


 در کودکی بسیار کوشیدم

فرق میان درست و غلط را دریابم

اما کسی معیاری به دستم نداد

و حال که همه چیز در گریز از معناست...

میفهمم که نیاز به کسی دارم که راه را نشانم دهد.

تنبیهم کند

تشویقم کند

نه به حق قدرتی که دارد

بلکه به اقتدارش

من پدرم را میخواهم...