تمام تنهایی ام پر است از ازدحامی که تو به پاکرده ای
مــن
اینجـــا
بودنم را با نام تو پیوند داده بودم
نمیدانم به چه نامت بخوانم
نمیدانم کجای بی کسی دستت را بگیرم
نمیدانم این همه " یکی نبود " را در کجای " یکی بود " های قصه ها جا دهم
در این برهوت تنهایی
تا چشم کار میکند هیچ است و هیچ
جز آهی در سینه
بغضی درگلو
اشکی در چشم
و حسرتی بر دل
دستم را بگیر
مرا از این بی تویی برهان
سیاه است ...سیـــاه
نبودنت سیاه است...
اینجـــا
سکــــوت
گوشهایم را کر میکند
به نجوایی زندگی را دوباره معنا کن
دلم تنگ است
پیراهن خیس تنهاییم ، خورشید نگاهت را آرزوست
بیـــا
بمـــان
بگو
کجای این قصه ی غم انگیز و سیاه
به نور خواهیم رسید....
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۲ ساعت توسط tanha
|
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند