دوباره شب شد و
فردا صبح میشود و
شروعِ یک تکرارِ تکراری
کاش تا خودِ مرگ میخوابیدم و تمام
درد دارد این بیداری
زندگی
تنهایی
معتاد شده است تختم به این حسِ دردناکِ من
شب ها با اشک و پُر از درد به آغوشش پناه میبرم و
صبح با دلی تنگ رهایش میکنم
پناهگاهِ همه دردهایم همین تکه تختِ چوبیست !
و چه خوب میفهمد این چوب
درک میکندم بهتر از هزار تن و خون و گوشت
بی ادعا در آغوشم میگیرد و اشکهایم را پناه شده است
ایستگاهِ تنهاییهایم همین تخت است و بس
خوب میداند هیچ سالی به این اندازه دلشکسته و دلبسته نبودم
میداند اینروزها تا چه حد شب شده ام !
میشمارد هر شب دانه هایِ سفیدِ موهایم را
میداند اشکهایم هم شانه هایش را می خواهند
تختم هم دلتنگِ مردی شده است که مرا دوست دارد . . .
+ نوشته شده در شنبه سوم فروردین ۱۳۹۲ ساعت توسط tanha
|
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند