صدای زندگی می آمد و من
ناتوان بودم از گُفتن
از گُفتنِ اینکه
نمی آیم
نمی خواهم
نمی خواهم آن پُر سر و صدایی را که نامش زندگیست
نمیخواهم آنجا را که آسمان نیست و پروازها مُرده است
نمیخواهم آنهایی را که هستند و بی وجودند
کاش میشد که نیایم
که ببندم پنجرۀ خلقت را
که بمانم در همان نبودن ،
خلق نشدن.
بشکند قدمهایی که چه بچگانه با دست و پا به این دنیای بی معرفت خزیدند
کور شود چشمانی که بی اختیار به دنیا باز شدند
گاهی میشود در عمقِ درد
لعنت میفرستم به شبی که زاییده شدم و با وجود !
و گاهی هم لعنت به بی وجودانی که هستند و هستند و بودشان نابودم میکند
این است که
عمریست زندگیم تعطــــــــــیل است . . .
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اسفند ۱۳۹۱ ساعت توسط tanha
|
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند