سرم پُر از درد است
درست همانجا که بیشتر به گذشته ام با او فکر میکنم
کمی بالاتر از چشمهایم
شقیقه ای که حافظه اش انباشته از درد است
همانجایی که در لحظه لحظۀ رنج
انگشتم تمامِ درد را برویش فشار میدهد
برای لحظه ای همین فشار چه آرام کننده و چه ویران کننده است
گاهی احساس میکنم جایِ گلوله ای بر شقیقه ام خالیست
جایِ دردی که هیچوقت فراموش نشد و گلوله ای که هرگز شلیک نشد
زن بودم و هر دم از زن بودنم درد کشیدم که
هنوز آنقدر نیرومند نیستم که
شلیک کنم شقیقه ای را که
به درد آغشته است
ببندم چشمانی را که سُرخِ روزگار شده است
فقط همین را با سکوتم فریاد میزنــــــــــــــــــم که
با تو بودنهایم تنها پرچمِ صلحیست که
مثلِ کبوتری سفید پرواز میدهد سر دردهایِ مداومِ شقیقۀ رنج دیده ام را
قصد آلزایمری عمیق در من موج میزند
فراموشیِ دردهای روحی خسته و افسرده و اوجی بلــــــــــــــــــند با تو
اینروزها من و شقیقه هایم
گلوله های فراموشی را بیشتر از مرگ دوست داریم . . .
+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اسفند ۱۳۹۱ ساعت توسط tanha
|
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند