نـمـی نـویـسـم...
چــون مـی دانـم هـیـچ گـاه نـوشـته هـایـم را نـمـی خـوانـی
حـرف نـمـی زنم...
چـون مـی دانـم هـیـچ گـاه حـرف هـایـم را نـمی فـهـمی
نـگـاهـت نـمـی کـنـم...
چـون تـو اصـلـا نـگـاهـم را نـمـی بـینـی
چــون مـی دانـم هـیـچ گـاه نـوشـته هـایـم را نـمـی خـوانـی
حـرف نـمـی زنم...
چـون مـی دانـم هـیـچ گـاه حـرف هـایـم را نـمی فـهـمی
نـگـاهـت نـمـی کـنـم...
چـون تـو اصـلـا نـگـاهـم را نـمـی بـینـی
صـدایـت نـمی زنـم...
زیـرا اشـک هـای مـن بـرای تــو بـی فـایـده اسـت
فـقـطـ مــی خـنـدم...
چـون تــو در هـر صـورت مـی گـویـی مـن دیـوانـه ام.
زیـرا اشـک هـای مـن بـرای تــو بـی فـایـده اسـت
فـقـطـ مــی خـنـدم...
چـون تــو در هـر صـورت مـی گـویـی مـن دیـوانـه ام.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۱ ساعت توسط tanha
|
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند