وقتی میای وبم سیگارتو خاموش کن اینجا فقط سیگار منه که روشنه با دودش حال کن
دلتنگ می نویسم تو دلتنگ نخوان، دلتنگ نشو، تنهاییهای من بی پایان ست
و فاصله ها همیشگی چشمانم به اشک خو گرفته و تنها سهم من همین است که باشم بی او من عادت کرده ام به باختن به نداشتن به از دست دادن من عادت کرده ام چایش همیشه سرد شود غذایش نخورده داخلِ سطل شود من بی او میسازم سخت میسازم زندانی از جنسِ معصومیت پنجره ای بی فردا من به وسعت تمامِ دنیا دلم گیر ست بی او این خانه این اتاق این قالی دلتنگ ست و من باز به ناچار دلتنگ می نویسم و این تنها نشانۀ بودن و تنها خاصیتِ فاصله هاست ..............
+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آذر ۱۳۹۱ ساعت توسط tanha
|
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند نگاه به زنی که هیچ از زنیت نمیخواهد زنی با پیراهنی سرخ امان از این رهگذرانِ تنها این جاده های بی انتها همین ساحلهای بی کنار من اینجا بوده ام در همین آیینه سال ها پیش از این .. همه خاطراتم را مرور میداند زنی تنها در آیینه ای سرد دخترکی عاشق عشقی به اشتباه اشتباهی به بزرگیِ نابودیِ همه ام من دوباره با پیراهنی سرخ و بی تو آیینه دروغ میگفت لبخندت را این نگاه دروغ میدید حقیقتت را من گذشتم از اینهمه عبورِ بی سوار گذشتم از همه راههایِ بی قطار از همه مُهرهای دروغ به نماز بوسه هایم همه گم شدند همان روز که بی من بودی من و این زنِ بی رویا بی ادامه ترین حرفها یک زن و این پنجره های بی فردا چه تناقضِ بیرحمیست این آیینه ها فقط یک نگاه میدانند و من فقط حرف میخواهم و تو دروغترین سادۀ دنیا، تو یک شیشۀ پشت سیاهِ عمر نشان یادم هست روزی من بروی همین آیینه نفس کشیدم که چشمانِ روشنم را دیدم که پیر شدم که لرزیدم این آیینه ، این زن ، این اشتباه ، این زیبایی ، این بی حرفی ، این انتخاب ، از همان روز روی این پیشانی تو بودی و یک اشتباه و، زنی که اول اسمش م مثلِ ماهی بود و تو که نه آیینه داشتی و ن �E�87 این زن بی اشتباه ......