دلتنگ می نویسم
تو
دلتنگ نخوان،
دلتنگ نشو،
تنهاییهای من بی پایان ست
و فاصله ها همیشگی
چشمانم به اشک خو گرفته و
تنها سهم من
همین است که باشم بی او
من عادت کرده ام
به باختن
به نداشتن
به از دست دادن
من عادت کرده ام چایش همیشه سرد شود
غذایش نخورده داخلِ سطل شود
من بی او میسازم
سخت میسازم
زندانی از جنسِ معصومیت
پنجره ای بی فردا
من به وسعت تمامِ دنیا دلم گیر ست
بی او
این خانه
این اتاق
این قالی
دلتنگ ست
و من باز به ناچار
دلتنگ می نویسم
و این
تنها نشانۀ بودن و تنها خاصیتِ فاصله هاست ..............