حکایت رفاقت من باتو،حکایت قهوه ایست، که
امروزبه یاد تو تلخ تلخ نوشیدم!که باهر جرعه بسیار اندیشیدم که این طعم را
دوست دارم یا نه؟!و آنقدر گیر کرده بین دوست داشتن و نداشتن که انتظارتمام
شدنش را نداشتم و تمام که شد فهمیدم باز هم قهوه میخواهم حتی تلخ تلخ!!
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ ساعت توسط tanha
|
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند