این کلمات نیستند که قدرتشان را از دست داده اند...

این قلمم نیست که کمرنگ مینویسد...

این روحم نیست که چنگ خورده...

این...

باید بگذاری به پای زندگی...

همان طور که حوادث را به پای سرنوشت و تقدیر میگذارند...

هرقدر که بیشتر چشمانم را رو به این دنیا باز میکنم...

بیشتر میفهمم که حرف هایم چقدر فانتزی و محال اند...

بگذار سکوت کنم...

لاقل میدانم سکوت فانتزی و محال نیست...

بگذار سکوت کنم...

حرف هایم نه سودی به حال خودم دارند ونه به حال دیگران...

لاقل با ننوشتنم...

سردیگران را به درد نمی آورم...

خسته شدم از بس همه از غمگین بودنم گفتند...

از اینکه نصیحتم کردند که شاد باشم...

لاقل با سکوتم کسی نمیفهمد که من هنوز ناراحتم...

وهنوز همان افکار قدیمی را درذهن دارم...

سکوتم به معنای کم بودن قدرت کلمات است...

وقتی کلمات کمرنگ میشوند...

سکوت پررنگ تر میشود...

وقتی کلمات ضعیف جلوه میکنند...

سکوت قدرتمند میشود...