نمی دانم دوستش دارم یا نه؟!
با هم قدم میزنیم
با هم میخوابیـم
دلم که میگیرد، آغوشش را بـــاز می کنـــــد
و بر گونه هایم بوسه میزند
اما نمی دانم دوستش دارم یا نه؟!
” تنهاییـــــم را ” . . .
فرقی نمی کنه !
گاهی وقتا ، هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !
شب باشه ، یا روز !
زمستون باشه ، یا تابستون !
چای بخوری ، یا یه کوفت دیگه !
یساری بخونه یا گروه پینگ فولاید !
پرده پنجره کشیده باشه یا نباشه !
سیگار بکشی ، یا نکشی !
دیگه فرقی نداره
فاصله ات با من صد متره ، یا صد قرن !
وقتی نمی بینمت ،
چشمام باشن ، یا نباشن !
وقتی نیستی دیگه ،
برام هیچی با هیچی فرقی نمی کنه !
تـــــــــــــو
دوســـــــــت داشتنی تـــــــــرین گنـــــــــاه زندگیم بودی
برایش جــــهــنـــــــــم را به جـــــــــان میخرم ...
برای فرار از فکرهای درون ذهنم....
من سیگار میکشم...
به من نگو نکش...
چون نکشم باید غم دوری او را بکشم....
من سیگارم را ترجیح میدهم...
باز هم یک شب تــــــاریـک
منو اتــــــــاقم و در و دیـوار
سردردهای دشـــوار
زُل، یاد تـــو ، قاب عکس ، دیــوار
تــنها بـی حـضـور تـــو سـیـگــار
شعر های خــراب ؛ کاغذ مچـاله ؛ آشـغـال
آه باز کجاست قرص هام ؟!
هنوز نیامده ای خداحافظ ؟
تقصیر تو نیست ،
همیشه همین گونه بوده ،
برو اما من پشت سرت
نه دست
که دل تکان می دهم.
و زخم هایم کاش هرگز خوب نشوند
تنها یادگارهایی که از تو برام مانده..♥
فراموشم کن برو ....
منم واسه خودم یه یاری دارم....
یاری که خود سوزی میکنه برای من ....
تا من رو آروم کنه ....
بعد منم با تمام نفرتم به تو ...
...اون رو لهش میکنم و میندازم دور...
بس است
میهمان داریم
بیا و آبروداری کن
نگذار بفهمند پشت این نقاب خندان خیس میشوی…
.
.
.
.
.
.
.
.
با چشمانم هستم..
منو یک تنهایی و یک شمع روشن …
خدایا نکند باد بیاید . . .
نخ به نخ حرف داری برای گفتن
کام به کام نفس می بخشی به تن خستگی هایم
خاکستر به خاکستر مرهم می شوی به دلتنگی هایم
پا به پایم مسوزی و می مانی
مفت میگوید هر که میگوید تو را باید خاموش کرد
با تـــــــــــــو فقط باید زندگی کرد...
اینجا ؛ احساس ، فروشی شده …
عشق ، اجاره ای شده …
و تنهایی هم برای ما آدم شده …
دهان تنهائیم آب می افتد
برای یک قطره بودنت !
یک بار قسمت کردم، چندین برابر شد…
ایستاده ام تنها پشت میله های خاطرات دیروز این جا انگشت هایم را می شمارم یک دو سه...... ودست های تو در هم فرو رفته اند تو غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی که مهربا نی ات را ثابت کنی ولی... ولی نفهمیدی که من آن سوی خیابان انتظارت را می کشم تو بی وقفه فریاد کشیدی... ومن دیگر آزارت نمی دهم زین پس قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم مطمئن باش... هنوز هم قافیه را به چشمان تو می بازم مطمئن باش
خداحافظ پاییز!
فقط یادت باشد روزهای سردت به سردی خاطرها گذشت..
به انتهای بودنم رسیده ام اما
پنهان شده ام پشت لبخندی که درد میکند
مــی دانـــی...
خــوب که فـکـر مـی کــنـم
میبینم گاهی یک شکلات مغز دار
بیشتر میچسبد
تآ..
عاشقانه های این عشق های تو خالی
قـــول بـــده , حــداقــل
او را مــثــل مـــــن
دوســت نــداشــته بــاشـــــــی...
این آینه هیچ ،جز یک نگاه ،نمیداند