یــــــــادت بـــاشـــد ؛
زنـــها تـــنهـــاییـــشان را گــریــه مـــی کـــننـــد ....
ومـــــــــردهــــا گــــریـــــه شـــــــان را تنهـــایــــی.....


یاد گرفتم ،
می توان هر روز لافِ عاشقی زد وقتی عاشق نیستی..
یاد گرفتم ،
دیگر برای هیـــــــــچکس غرورم را زیر پا نگذارم..
یاد گرفتم ،
گریه های هیـــــــــــــچکس را باور نکنم..
یاد گرفتم ،
به چشم اعتمـــــاد کنم نه به زبان..
یاد گرفتم ،
همه ی آدمها خوب نیستند...


گاهی دلـــم برای خودم تنگ می شود ...
گاهی دلم برای باورهای گذشته ام تنگ می شود ...
گاهی دلم برای پاکیهای کودکانه ی قلبم میگیرد ...
گاهی دلم از آنهایی که در این مسیر بی انتها آمدند
و رفتند خسته می شود ...
گاهی دلم از کسانی که ناغافل دلم را م
یشکنند میگیرد ...
گاهی آرزو میکنم ای کاش ...
دلی نبود تا تنگ شود ...
تا خسته شود ...
تا بشکند ...


یادِ کسی با من است
کسی که دور از من است .....


اینجایم
نشسته ام
گیجم
میانِ اینهمه حرفهای نگفته
خیره به این انگشتانِ بی حس
گوش به ضربانِ کُندِ قلبی که تو را میخواهد
زنی که مردش را با درد فریاد میکشد
که من تو را برای یک جرعه نفسِ راحت میخواهم
تکیه ای به تو به دلی آرام
نگاهی از تو پر از گفتنهای ماندن

همیشه ماندن
میخواهم
میخواهم
مردِ من
من تو را برای زندگی ام میخواهــــــــــــــــــــم ....


گاه آن کبوتری که پرواز میکند هم میمیرد ،
گاه یک آسمان با همه عظمتش به قطره ای باران فرو میریزد ،
گاه زمینی به وسعت دنیا با تکانی آوار میشود ،
گاه زنی هم که سکوت میکند
درد میکشد
فرزندش را با دست خالی بزرگ میکند
روزی از درد به خود میپیچد و
او هم عاقبت ،
چه تنها ،
میمیرد ......


گاهی هم مرگ خیلی زیباست
آنقدر زیبا،
که دهانِ ماهیها باز میماند ......!


غمگینم از این فاصله ها
که خودخواهند و ،
میخواهند ،
غم به دلِمان بماند .......:|


میخواهم باران شوم
عشق ببارمت
وقتی آمدی
بی چتــــــــــــــــر بیا .......


نگاهِ تو می آید و
خودت نمی آیی
صدایت می آید و
خودت نمی آیی
باران می آید و
بوی تو می آید و
خودت نمی آیی
بیا بیا
دستم بگیر
مرا ببر تا خلوتِ رویا

دوردستِ آرزوها
مرا تا عمق خاطره ها ببر
من از این باورِ بودنت تا دردِ دور بودنت تنها شدم
مرا ببر آنجا که تویی و
آنجا که غم نیست
من و این فاصله را با هم از جا بردار بردار بـــــــــــــــــردار ...............

با دسته گلی از پاییز به دنبالت می دوم ای کودکی


غروب شده.. حوالی ساعت 16:58... پاییز آمد، دارد می رود، کسی نمی تواند در برابرش بایستد.. عطش شعله بخاری گوشه دیوار/ در سکوتم زمزمه می کند. می روم به گذشته ام، به دوردست ها، دورترین نقطه ای که فکر کردنش برایم دشوار است... تنم را می لرزاند/ اکنون در اواسط آبان ماه سیر می کنم.. تنهای تنها/ می دانم.. تنم به تنهای زیادی می چسبد... اما باورم نمی شود که تنهاترین تنهایانم/ من طاقتش را ندارم/ نمی توانم ادامه دهم/ می خواهم به گذشته برگردم/ در آغوش مادرم/ و بر سفره افطار/ فرنی بخورم/ بگویم که مادر جان/ برای امشب هوس آبگوشت محلی کرده ام/ و داد بزنم که بابا/ من از تو پول تو جیبی نمی خواهم... تو فقط نمره های انشایم را ببین/ بابا/ بگذار بنویسم/ بگذار بزرگ شوم/ می خواهم دوباره بنشینم/ و برای کنکور آماده شوم/ لعنتی ها... کسی صدایم را می شنود؟/ کم کم ماه دارد ناپدید می شود/ و من نیز آرام محو می شوم/ فرو خفته در خوابی عمیق/ در کنار زمزمه شعله های بخاری گوشه دیوار/ و می نویسم/ تا جان دارم می نویسم/ می نویسم... می نویسم... می نویسم....

محمود ذبیح زاده باغلویی

این جماعت دروغ را دوست دارند
تظاهر را دوست دارند
دورویی را دوست دارند
از حقیقت فرار میکنند
و تو اگر راست بگویی
اگر سکوت کنی
یک احمقی
اگر با چشمانی پر از حقیقت نگاهشان کنی به تو میخندند
اینجا باید عوض شد
باید عوضی شد
باید فاسد باشی تا تشویقت کنند
باید فریاد بزنی تا صدایت را بشنوند
اینجا باید بد باشی تا خوب ببینندت
و اگر نتوانی
فقط رنج میکشی
عذاب میکشی و دندان به دندان میفشاری و از تو جواب میخواهند و
تو هنوز ساکتی
حتی خلوتت را
از تو میگیرند
دوام که بیاری
عادتشان میشود پُر دوامی !
ساکتتر که میشوی
انگِ افسردگی به تو خواهند زد و
اگر به افکارشان بخندی فقط یک هرزه ای !
درد آورست که نقابت را بیشتر از خودت دوست دارند
لباست را بیشتر از وجودت
درد آور ست که هر روز
بیشتر تو را نمیبینند و خودشان پررنگتر میشوند
میخواهم قهر کنم
با خودم
با دنیا با همه آنان که سکوتم را به پایِ بی زبانیم میگذارند !
میخواهم فرار کنم از آدمیان که مرا بی احساسم بی وجودم بی اندیشه و افکارم بیشتر دوست دارند
میخواهم به دور افتاده شوم از این دنیایی که جایی برای حقیقتِ تلخم ندارد
آنقدر این آدمیان خودم را ندیده اند
که از آینه ها هم میترسم
میترسم نگاهش کنم و خودم را نبینم
من براستی
با زمانه ام قهرم و تنها روی همین دیوارِ فراموشکار دردم را آرام و بی صدا مینویسم ...........

تنها...


تــکـراری شــدم . . .

مثــل نوشتـه هـام . . .


"یـــــــــــاد تـــــــــو "

حس قشنگیست که در دلــــــــــ دارم...

چه تو باشی چه نباشی نگهش میدارم....


دوســـت داشــتـــن را

نـه مـی نـویـسـنـد ،

نـه مـیـگـویـنـد ؛


ثـــــــآبـــــــت مـی کـنـنـد . .

پاییزِ با تو بودن را به هزار بهارِ بی تو نخواهم داد ...


نوشته ای که برای تو نباشد،
نوشته نیست،
من نوشتن برای غیر تو را بلد نیستم،
اصلاً جمله ای که از تو نگوید همیشه یه چیزیش کم ست .......


مرا وقتی ببوس که خیلی دوستم داری..
نمیخواهم چیزی جز دوست داشتن لبهایمان را بهم نزدیک کند....


نه حرفی زدم
نه جار زدم
نه داد زدم
نه حتی نگاهم به نگاهت رسید
همه اش را سپردم به سرنوشت
به خدا

به دل
به آسمان
میدانم
روزی
سرنوشت حق من و سکوتم را از تو خواهد گرفت رفیق .....
تو سزاوار هزار بار مرگی بی معرفت .........


فشار لب هایم برهم،
از خندۀ پنهانی نیست ،
تنهاییم تا گلویم رسیده ،
میخواهم قورتش دهم ....